آن قرار داشتند و آن را رهبرى مىكردند . »
همين كه آن باد از دشت برخاست هفت تن از مردان عاد كه يكى از ايشان خلجان بود ، گفتند :
« بيائيد تا بر كرانهء دشت بايستيم تا از آسيب اين باد بر كنار مانيم . »
ولى باد در زير هر يك از آن گروه مىرفت و او را از جاى برمىكند و گردنش را مىشكست .
تنها خلجان بر جاى ماند كه به سوى كوه روانه شد و گفت :
لم يبق الا الخلجان نفسه * يا لك من يوم دهانى امسه
بثابت الوطء شديد وطسه * لو لم يجئنى جئته اجسه
( جز خلجان هيچ كس ديگر بر جاى نمانده است . عجب روزى دارم كه ديروزش مرا از آسيبى سخت و سهمگين مىترساند .
اكنون اگر آن به سوى من نيامده است ، من به جست و جوى آن مىروم . )
هود به او گفت :
« به خداى يگانه ايمان بياور تا از اين آسيب در امان باشى » .
پرسيد :
« از اين كار چه نصيبم خواهد شد ؟ » گفت :
« بهشت . »
پرسيد :
« اينها چيستند در آن ابر كه مانند شتران به نظر مىآيند ؟ » جواب داد :