تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 286

مساهمون:

ص٢٨٦
در تمام اين مدت به عيش و نوش و ميگسارى پرداختند . دو كنيز آواز خوان نيز معاويه داشت كه براى ايشان خنياگرى مىكردند . معاويه همين كه ديد ايشان بيش از اندازه در خانه او مانده و وظيفه‌اى را كه مامور انجامش بودند فراموش كرده‌اند ، نتوانست آن وضع را تحمل كند و گفت : « دائىهاى من تلف خواهند شد . » اما شرم داشت از اين كه بىپرده آنان را از خانه خود براند و براى ماموريتى كه داشتند بفرستد . از اين رو موضوع را با كنيزكان خنياگرى كه داشت در ميان گذاشت . آن دو زن به او گفتند : « شعرى بگو كه ما بخوانيم بدون اين كه از گويندهء شعر نامى ببريم و بگذاريم آنها او را بشناسند . شايد بدين تدبير از جاى بجنبند و در پى كارى كه آمده‌اند بشتابند . » معاويه اين دو شعر را ساخت :
الا يا قيل و يحك ، قم فهينم * لعل اللّه يصبحنا غماما فيسقى ارض عاد ان عادا * قد امسوا لا يبينون الكلاما
( اى قيل ، واى بر تو ، برو و دعا كن . شايد خداوند براى ما ابرى بفرستد و سرزمين عاد را سيراب كند زيرا قبيله عاد همچنان روز را به شب رسانده‌اند و از كارى كه در پيش دارند سخنى به ميان نمىآورند . ) همين كه آن دو كنيز اين اشعار را خواندند و ايشان شنيدند به يك ديگر گفتند : « قوم شما از آسيبى كه به ايشان رسيده به شما پناه برده و شما را فرستاده‌اند كه به دعا باران بخواهيد ولى شما در انجام اين