در تمام اين مدت به عيش و نوش و ميگسارى پرداختند .
دو كنيز آواز خوان نيز معاويه داشت كه براى ايشان خنياگرى مىكردند .
معاويه همين كه ديد ايشان بيش از اندازه در خانه او مانده و وظيفهاى را كه مامور انجامش بودند فراموش كردهاند ، نتوانست آن وضع را تحمل كند و گفت : « دائىهاى من تلف خواهند شد . »
اما شرم داشت از اين كه بىپرده آنان را از خانه خود براند و براى ماموريتى كه داشتند بفرستد .
از اين رو موضوع را با كنيزكان خنياگرى كه داشت در ميان گذاشت .
آن دو زن به او گفتند : « شعرى بگو كه ما بخوانيم بدون اين كه از گويندهء شعر نامى ببريم و بگذاريم آنها او را بشناسند .
شايد بدين تدبير از جاى بجنبند و در پى كارى كه آمدهاند بشتابند . »
معاويه اين دو شعر را ساخت :
الا يا قيل و يحك ، قم فهينم * لعل اللّه يصبحنا غماما
فيسقى ارض عاد ان عادا * قد امسوا لا يبينون الكلاما
( اى قيل ، واى بر تو ، برو و دعا كن . شايد خداوند براى ما ابرى بفرستد و سرزمين عاد را سيراب كند زيرا قبيله عاد همچنان روز را به شب رساندهاند و از كارى كه در پيش دارند سخنى به ميان نمىآورند . )
همين كه آن دو كنيز اين اشعار را خواندند و ايشان شنيدند به يك ديگر گفتند :
« قوم شما از آسيبى كه به ايشان رسيده به شما پناه برده و شما را فرستادهاند كه به دعا باران بخواهيد ولى شما در انجام اين