تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 99

مساهمون:

ص٩٩
و دواهائى كه از اينها ميتوان ساخت ، چيز ديگرى نمىدانم . » الحافظ ، بعد پزشك مسلمان را احضار كرد و مسئله را با وى در ميان گذاشت . او زهرى براى وى تهيه كرد و در اختيارش گذاشت . الحافظ اين زهر را به پسر خود داد كه خورد و در همان دم جان سپرد . آنگاه الحافظ براى اميران و سپاهيان خود پيام فرستاد كه : « حسن ديگر مرده است . » آنان گفتند : « ما مىخواهيم نعش او را ببينيم . » او برخى از آنان را به نزد خود فرا خواند كه آمدند و نعش را ديدند . و چون گمان مىبردند كه ممكن است حيله‌اى به كار رفته باشد ، قسمت پائين پاى او را بريدند و ديدند خون نمىآيد . لذا به مرگ او يقين كردند و رفتند . جنازهء حسن دفن گرديد . پس از اين واقعه ، الحافظ پزشك مسلمان خود را فرا خواند و به وى گفت : « تو بهتر است كه ديگر درين كاخ نمانى و آنچه پول و مال و اسباب دارى ، بردارى و از اين قصر به روى . » بعد پزشك يهودى را خواست و مقررى او را افزايش داد و به او گفت « مىدانم كه تو مىتوانستى آنچه من مىخواهم فراهم كنى . ولى اين كار را نكردى چون پزشك عاقلى بودى . بنابر اين در پيش ما خواهى ماند . و به شغل خود ادامه خواهى داد . » اما حسن كه دچار آن سرنوشت شوم شد مردى بد نهاد و بيدادگر بود و از ريختن خون مردم و گرفتن اموال آنان پروائى نداشت . اين را هم مىگفتند كه الحافظ خودش وقتى ديد كه پسرش