و دواهائى كه از اينها ميتوان ساخت ، چيز ديگرى نمىدانم . »
الحافظ ، بعد پزشك مسلمان را احضار كرد و مسئله را با وى در ميان گذاشت .
او زهرى براى وى تهيه كرد و در اختيارش گذاشت .
الحافظ اين زهر را به پسر خود داد كه خورد و در همان دم جان سپرد .
آنگاه الحافظ براى اميران و سپاهيان خود پيام فرستاد كه :
« حسن ديگر مرده است . »
آنان گفتند : « ما مىخواهيم نعش او را ببينيم . »
او برخى از آنان را به نزد خود فرا خواند كه آمدند و نعش را ديدند . و چون گمان مىبردند كه ممكن است حيلهاى به كار رفته باشد ، قسمت پائين پاى او را بريدند و ديدند خون نمىآيد .
لذا به مرگ او يقين كردند و رفتند . جنازهء حسن دفن گرديد .
پس از اين واقعه ، الحافظ پزشك مسلمان خود را فرا خواند و به وى گفت : « تو بهتر است كه ديگر درين كاخ نمانى و آنچه پول و مال و اسباب دارى ، بردارى و از اين قصر به روى . »
بعد پزشك يهودى را خواست و مقررى او را افزايش داد و به او گفت « مىدانم كه تو مىتوانستى آنچه من مىخواهم فراهم كنى . ولى اين كار را نكردى چون پزشك عاقلى بودى . بنابر اين در پيش ما خواهى ماند . و به شغل خود ادامه خواهى داد . »
اما حسن كه دچار آن سرنوشت شوم شد مردى بد نهاد و بيدادگر بود و از ريختن خون مردم و گرفتن اموال آنان پروائى نداشت .
اين را هم مىگفتند كه الحافظ خودش وقتى ديد كه پسرش
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 99
مساهمون: ابن الأثير
ص٩٩