حسن نيز جماعتى از ياران و خاصان خود را مأمور سركوبى شورشيان كرد .
خادم درين زد و خورد شكست يافت و گريخت و گروه انبوهى از كسانى كه با وى بودند كشته شدند . بقيه از آب گذشته و خود را به بيابان الجزيره رساندند .
الحافظ وقتى چنين ديد به تسليم و رضا تن در داد و صبر و بردبارى پيشه كرد .
چيزى نگذشت كه باقى اميران مصرى اجتماع كردند و براى كشتن حسن دست اتفاق به هم دادند .
اين عده براى الحافظ ، پدر حسن ، پيام فرستادند كه :
« يا پسر خود ، حسن ، را تسليم ما كن تا او را بكشيم . يا اينكه هم تو و هم او را خواهيم كشت . »
الحافظ پسر خود را به نزد خود فرا خواند و به او گفت كه طريق احتياط پيش گيرد و به دلجوئى اميران پردازد .
بعد ، اين موضوع را به اطلاع اميران رسانيد . ولى آنان گفتند : « ما جز به كشته شدن او به چيز ديگرى راضى نمىشويم » .
الحافظ دانست كه اگر پسر خود را تسليم آنان كند ، وى را خواهند كشت و در هر صورت حسن زنده نخواهد ماند .
بنابر اين تصميم گرفت كه مردهء او را براى آنان بفرستد .
او در خدمت خود دو پزشك داشت كه يكى مسلمان و ديگرى يهودى بود .
پزشك يهودى را به نزد خود خواند و گفت : « زهرى مىخواهيم كه به پسر خود بخورانيم تا بميرد و ما از اين پيش آمد نجات پيدا كنيم . »
يهودى پاسخ داد : « من جز گياهان داروئى و عصارهء جو ،
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 98
مساهمون: ابن الأثير
ص٩٨