تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الأمثل في تفسير كتاب الله المنزل ( تفسير نمونه ) ( فارسي ) — صفحة 158

مساهمون:

ص١٥٨
سخنان عبد اللَّه ابى به گوش فرزندش رسيد خدمت رسول خدا ص آمد و عرض كرد شنيده‌ام مىخواهيد پدرم را به قتل برسانيد ، اگر چنين است به خود من دستور دهيد سرش را جدا كرده براى شما مىآورم ! زيرا مردم مىدانند كسى نسبت به پدر و مادرش از من نيكوكارتر نيست ، از اين مىترسم ديگرى او را به قتل برساند و من نتوانم بعد از آن به قاتل پدرم نگاه كنم ، و خداى ناكرده او را به قتل برسانم و مؤمنى را كشته باشم و به دوزخ بروم ! . پيغمبر ص فرمود مساله كشتن پدرت مطرح نيست ، مادامى كه او با ما است با او مدارا و نيكى كن . سپس پيامبر ص دستور داد تمام آن روز و تمام شب را لشكريان به راه ادامه دهند ، فردا هنگامى كه آفتاب برآمد دستور توقف داد ، لشكريان به قدرى خسته شده بودند كه همين كه سر به زمين گذاشتند به خواب عميقى فرو رفتند ( و هدف پيغمبر اين بود كه مردم ماجراى ديروز و حرف عبد اللَّه ابى را فراموش كنند . . . ) . سرانجام پيامبر ص وارد مدينه شد ، زيد بن ارقم مىگويد من از شدت اندوه و شرم در خانه ماندم و بيرون نيامدم ، در اين هنگام سوره منافقين نازل شد ، و زيد را تصديق ، و عبد اللَّه را تكذيب كرد ، پيامبر ص گوش زيد را گرفت و فرمود : اى جوان ! خداوند سخن تو را تصديق كرد همچنين آنچه را به گوش شنيده بودى و در قلب حفظ نموده بودى ، خداوند آياتى از قرآن را در باره آنچه تو گفته بودى نازل كرد . در اين هنگام « عبد اللَّه ابى » نزديك مدينه رسيده بود وقتى خواست وارد شهر شود پسرش آمد و راه را بر پدر بست ، گفت واى بر تو چه مىكنى ؟ پسرش گفت : به خدا سوگند جز به اجازه رسول خدا ص نمىتوانى وارد مدينه شوى و امروز ميفهمى عزيز و ذليل كيست ؟ ! !