نقل كردهاند :
نخست اينكه : يوسف بعد از وفات مادرش نزد عمه اش زندگى مىكرد و او سخت به يوسف علاقمند بود ، هنگامى كه بزرگ شد و يعقوب خواست او را از عمه اش بازگيرد ، عمه اش چاره اى انديشيد و آن اينكه كمربند يا شال مخصوصى كه از اسحاق در خاندان آنها به يادگار مانده بود بر كمر يوسف بست ، و ادعا كرد كه او مىخواسته آن را از وى بربايد ، و طبق قانون و سنتشان يوسف را در برابر آن كمر بند و شال مخصوص نزد خود نگهداشت .
ديگر اينكه يكى از خويشاوندان مادرى يوسف بتى داشت كه يوسف آن را برداشت و شكست و بر جاده افكند و لذا او را متهم به سرقت كردند در حالى كه هيچ يك از اينها سرقت نبوده است .
و ديگر اينكه گاهى او مقدارى غذا از سفره برمىداشت و به مسكينها و مستمندان مىداد ، و به همين جهت برادران بهانه جو اين را دستاويزى براى متهم ساختن او به سرقت قرار دادند ، در حالى كه هيچيك از آنها گناهى نبود ، آيا اگر كسى لباسى را در بر انسان كند و او نداند مال ديگرى است و بعد متهم به سرقتش كند ، صحيح است ؟ و آيا برداشتن بت و شكستنش گناهى دارد ؟ و نيز چه مانعى دارد كه انسان چيزى از سفره پدرش كه يقين دارد مورد رضايت اوست بردارد و به مسكينان بدهد ؟ ! هنگامى كه برادران ديدند برادر كوچكشان بنيامين طبق قانونى كه خودشان آن را پذيرفتهاند مىبايست نزد عزيز مصر بماند و از سوى ديگر با پدر پيمان بستهاند كه حد اكثر كوشش خود را در حفظ و بازگرداندن بنيامين به خرج دهند ، رو به سوى يوسف كه هنوز براى آنها ناشناخته بود كردند « و گفتند اى عزيز مصر ! و اى زمامدار بزرگوار او پدرى دارد پير و سالخورده كه قدرت بر تحمل
الأمثل في تفسير كتاب الله المنزل ( تفسير نمونه ) ( فارسي ) — صفحة 44
مساهمون: الشيخ ناصر مكارم الشيرازي
ص٤٤