باقى ماند « ( * ( فَلَبِثَ فِي السِّجْنِ بِضْعَ سِنِينَ ) * ) .
در اينكه ضمير « * ( فَأَنْساه الشَّيْطانُ ) * » به ساقى شاه بر مىگردد يا به يوسف ، در ميان مفسران گفتگو است بسيارى اين ضمير را به يوسف باز گرداندهاند بنا بر اين معنى اين جمله چنين مىشود كه شيطان ياد خدا را از خاطر يوسف برد و به همين دليل به غير او توسل جست .
ولى با توجه به جمله قبل ، كه يوسف به او توصيه مىكند مرا نزد صاحب و مالكت بازگو كن ظاهر اين است كه ضمير به شخص ساقى باز مىگردد ، و كلمه « رب » در هر دو جا ، يك مفهوم خواهد داشت .
به علاوه جمله « و ادَّكَرَ بَعْدَ أُمَّةٍ » ( بعد از مدتى باز يادش آمد ) كه در چند آيه بعد در همين داستان در باره ساقى مىخوانيم نشان مىدهد كه فراموش كننده او بوده است نه يوسف .
ولى بهر حال چه ضمير به يوسف باز گردد و چه به ساقى ، در اين مساله شكى نيست كه يوسف در اينجا براى نجات خود توسل به غير جسته است .
البته اين گونه دست و پا كردنها براى نجات از زندان و ساير مشكلات در مورد افراد عادى مساله مهمى نيست ، و از قبيل توسل به اسباب طبيعى مىباشد ، ولى براى افراد نمونه و كسانى كه در سطح ايمان عالى و توحيد قرار دارند ، خالى از ايراد نمىتواند باشد ، شايد به همين دليل است كه خداوند اين « ترك اولى » را بر يوسف نبخشيد و بخاطر آن چند سالى زندان او ادامه يافت .
در روايتى از پيامبر ص چنين مىخوانيم كه فرمود « من از برادرم يوسف در شگفتم كه چگونه به مخلوق ، و نه به خالق ، پناه برد و يارى طلبيد » ؟ ( 1 ) .
در حديث ديگرى از امام صادق ع مىخوانيم كه بعد از اين داستان ، جبرئيل نزد يوسف آمد و گفت چه كسى تو را زيباترين مردم قرار داد ؟ گفت :
هامش
( 1 ) مجمع البيان ذيل آيه .