و جوياى حال شد : آنها گفتند : « پدر جان ما رفتيم و مشغول مسابقه ( سوارى ، تيراندازى و مانند آن ) شديم و يوسف را كه كوچك بود و توانايى مسابقه را با ما نداشت ، نزد اثاث خود گذاشتيم ، ما آن چنان سر گرم اين كار شديم كه همه چيز حتى برادرمان را فراموش كرديم و در اين هنگام گرگ بىرحم از راه رسيد و او را دريد » ! ( * ( قالُوا يا أَبانا إِنَّا ذَهَبْنا نَسْتَبِقُ وَتَرَكْنا يُوسُفَ عِنْدَ مَتاعِنا فَأَكَلَه الذِّئْبُ ) * ) .
« ولى مىدانيم تو هرگز سخنان ما را باور نخواهى كرد ، هر چند راستگو باشيم » چرا كه خودت قبلا چنين پيش بينى را كرده بودى و اين را بر بهانه حمل خواهى كرد ( * ( وَما أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنا وَلَوْ كُنَّا صادِقِينَ ) * ) .
سخنان برادران خيلى حساب شده بود ، اولا پدر را با كلمه « * ( يا أَبانا ) * » ( اى پدر ما ) كه جنبه عاطفى دارد مخاطب ساختند ، و ثانيا طبيعى است كه برادران نيرومند در چنين تفريحگاهى به مسابقه و سرگرمى مشغول شوند و برادر كوچك را به نگاهبانى اثاث وا دارند ، و از اين گذشته براى غافلگير كردن پدر پيشدستى نموده و با همان چشم گريان گفتند تو هرگز باور نخواهى كرد ، هر چند ما راست بگوئيم .
و براى اينكه نشانه زنده اى نيز بدست پدر بدهند ، « پيراهن يوسف را با خونى دروغين آغشتند » ( خونى كه از بزغاله يا بره يا آهو گرفته بودند ) ( * ( وَجاؤُ عَلى قَمِيصِه بِدَمٍ كَذِبٍ ) * ) .
اما از آنجا كه دروغگو حافظه ندارد ، و از آنجا كه يك واقعه حقيقى پيوندهاى گوناگونى با كيفيتها و مسائل اطراف خود دارد كه كمتر مىتوان همه آنها را در تنظيم دروغين آن منظم ساخت ، برادران از اين نكته غافل بودند كه لا اقل پيراهن يوسف را از چند جا پاره كنند تا دليل حمله گرگ باشد ، آنها پيراهن برادر را كه صاف و سالم از تن او بدر آورده بودند خون آلود كرده نزد پدر آوردند ، پدر
الأمثل في تفسير كتاب الله المنزل ( تفسير نمونه ) ( فارسي ) — صفحة 344
مساهمون: الشيخ ناصر مكارم الشيرازي
ص٣٤٤