تفسير : دروغ رسوا !
سرانجام برادران پيروز شدند و پدر را قانع كردند كه يوسف را با آنها بفرستد ، آن شب را با خيال خوش خوابيدند كه فردا نقشه ، آنها در باره يوسف عملى خواهد شد ، و اين برادر مزاحم را براى هميشه از سر راه بر مىدارند . تنها نگرانى آنها اين بود كه مبادا پدر پشيمان گردد و از گفته خود منصرف شود .
صبحگاه نزد پدر آمدند و او سفارشهاى لازم را در حفظ و نگهدارى يوسف تكرار كرد ، آنها نيز اظهار اطاعت كردند ، پيش روى پدر او را با احترام و محبت فراوان برداشتند و حركت كردند .
مىگويند : پدر تا دروازه شهر آنها را بدرقه كرد و آخرين بار يوسف را از آنها گرفت و به سينه خود چسبانيد ، قطرههاى اشك از چشمش سرازير شد ، سپس يوسف را به آنها سپرد و از آنها جدا شد ، اما چشم يعقوب هم چنان فرزندان را بدرقه مىكرد آنها نيز تا آنجا كه چشم پدر كار مىكرد دست از نوازش و محبت يوسف بر نداشتند ، اما هنگامى كه مطمئن شدند پدر آنها را نمىبيند ، يك مرتبه عقده آنها تركيد و تمام كينه هايى را كه بر اثر حسد ، سالها روى هم انباشته بودند بر سر يوسف فرو ريختند ، از اطراف شروع به زدن او كردند و او از يكى به ديگرى پناه مىبرد ، اما پناهش نمىدادند ! .
در روايتى مىخوانيم كه در اين طوفان بلا كه يوسف اشك مىريخت و يا به هنگامى كه او را مىخواستند بچاه افكنند ناگهان يوسف شروع به خنديدن كرد ، برادران سخت در تعجب فرو رفتند كه اين چه جاى خنده است ، گويى برادر ، مساله را به شوخى گرفته است ، بىخبر از اينكه تيره روزى در انتظار او است ، اما او پرده از راز اين خنده برداشت و درس بزرگى به همه آموخت و گفت :
« فراموش نمىكنم روزى به شما برادران نيرومند با آن بازوان قوى