فوق به اين معنى وسيع بگيريم نتيجه اين مىشود كه وجود عوامل و اسباب مختلف عالم هستى هرگز مالكيت مطلقه خداوند را محدود نمىكند و چيزى از آن نمىكاهد زيرا تاثير همه اين اسباب به فرمان او است و در حقيقت نشانه اى از قيوميت و مالكيت او مىباشد .
اما بعضى چنين مىپندارند كه عنوان « شفاعت » در مفاهيم مذهبى شبيه يك نوع توصيههاى بى دليل اجتماعى و به اصطلاح « پارتىبازى » است و مفهوم آن اين است كه افراد آنچه مىتوانند گناه كنند ، هنگامى كه از فرق تا قدم آلوده شدند دست به دامن شفيعى زنند و بگويند :
« آن دم كه مردمان به شفيعى زنند دست
مائيم و دست و دامن اولاد فاطمه « !
ولى نه اين ايراد كنندگان منطق دين را در مساله شفاعت در يافتهاند و نه آن دسته از گنهكاران جسور و بىپروا ، زيرا همانطور كه در بالا اشاره شد « شفاعت » كه به وسيله بندگان خاص خدا انجام مىگيرد همانند « شفاعت تكوينى » است كه به وسيله عوامل طبيعى صورت مىگيرد يعنى همانطور كه اگر در درون يك دانه گياه عامل حيات و سلول زنده وجود نداشته باشد تابش هزاران سال آفتاب و يا وزش نسيم و ريزش قطرات حياتبخش باران هيچگونه تاثيرى در نمو و رشد آن نخواهد كرد ، شفاعت اولياى خدا نيز براى افراد نالايق بى اثر است ، يعنى اصولا آنها براى اين گونه اشخاص شفاعتى نخواهند داشت .
« شفاعت » نيازمند به يك نوع ارتباط معنوى ميان شفاعت كننده و شفاعت شونده است و به اين ترتيب كسى كه اميد شفاعت را دارد موظف است در اين جهان ارتباط معنوى با شخصى كه انتظار دارد از او شفاعت كند بر قرار سازد و اين ارتباط در حقيقت يك نوع وسيله تربيت براى شفاعت شونده خواهد بود كه او را به افكار و اعمال و مكتب شخص « شفاعت كننده » نزديك مىكند و در نتيجه شايسته شفاعت مىشود و به اين ترتيب شفاعت يك عامل تربيت است نه يك وسيله