تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي ) — صفحة 310

مساهمون:

ص٣١٠
من چه گويم يك رگم هشيار نيست شرح آن يارى كه او را يار نيست
على از آن رؤياى چند دقيقه اى به قفس باوفايش كه در انتظارش نشسته بود ، برگشت و آرام آرام تسليت و دلداريش داد و برخاست ، ولى قفس كالبدش آن آشيانهء شايستهء چنان روح بزرگ پاسخش را نيافته بود كه آيا بالاخره در اين مسافرت بسيار اسرار آميز كه على در پيش دارد ، همراه او خواهد بود يا نه چاره اى جز سكوت و اطاعت از روح پرهيجان على نداشت . هر لحظه بر اضطراب و كنجكاوى قفس افزوده مىشد و مقصد بعدى براى او نامعلوم بود ، احساس مىكرد كه نوازشهاى روح حالاتى ناشناخته در وى به وجود مىآورد ، گويى شبحى بسيار لطيف به روح على نزديك مىشود و مانند دو انگشت كه گاهى براى چيدن شاخهء گل نزديك مىشود و لطافت گل آن را بر مىگرداند ، از روح على دور مىگردد . از اين جريان بىسابقه احساس كرد كه حركات روح على خبر از سفرى مىدهد كه در آن نه تنها هيچ كسى را نمىتواند همراه خود ببرد ، بلكه حتى قفس كالبد كه ساليان عمر با او بوده است ، توانايى همراهى روح را ندارد . حال ديگر مقصد روشن شده است و چاره اى جز تسليم به آهنگ كلى هستى نيست ، پس آمادهء رفتن به زير خاك شوم و منتظر فرا رسيدن روز ديدار كه آغاز ابديت است ، بيارامم .