من چه گويم يك رگم هشيار نيست
شرح آن يارى كه او را يار نيست
على از آن رؤياى چند دقيقه اى به قفس باوفايش كه در انتظارش نشسته بود ، برگشت و آرام آرام تسليت و دلداريش داد و برخاست ، ولى قفس كالبدش آن آشيانهء شايستهء چنان روح بزرگ پاسخش را نيافته بود كه آيا بالاخره در اين مسافرت بسيار اسرار آميز كه على در پيش دارد ، همراه او خواهد بود يا نه چاره اى جز سكوت و اطاعت از روح پرهيجان على نداشت . هر لحظه بر اضطراب و كنجكاوى قفس افزوده مىشد و مقصد بعدى براى او نامعلوم بود ، احساس مىكرد كه نوازشهاى روح حالاتى ناشناخته در وى به وجود مىآورد ، گويى شبحى بسيار لطيف به روح على نزديك مىشود و مانند دو انگشت كه گاهى براى چيدن شاخهء گل نزديك مىشود و لطافت گل آن را بر مىگرداند ، از روح على دور مىگردد . از اين جريان بىسابقه احساس كرد كه حركات روح على خبر از سفرى مىدهد كه در آن نه تنها هيچ كسى را نمىتواند همراه خود ببرد ، بلكه حتى قفس كالبد كه ساليان عمر با او بوده است ، توانايى همراهى روح را ندارد . حال ديگر مقصد روشن شده است و چاره اى جز تسليم به آهنگ كلى هستى نيست ، پس آمادهء رفتن به زير خاك شوم و منتظر فرا رسيدن روز ديدار كه آغاز ابديت است ، بيارامم .