7 . اشراف « من » بر عالم هستى
ترديدى نيست در اين كه انسانهاى آگاه با تحصيل معارف عاليه ، به نوعى مقام والاى شهود مىرسند كه همه هستى را در ذات خود با علم حضورى در مىيابند . حتى وجود خويشتن را هم به عنوان جزئى از عالم هستى در كل مجموعى در مىيابند .
اولين متفكرى كه دلالت اين جريان را بر فوق طبيعى بودن ( تجريد عالى ) « من انسانى » يعنى شخصيت گوشزد كرده است ، ناصر خسرو قباديانى است . او چنين مىگويد :
عقل ما بر آسيا كى پادشا گشتى چنين
گر نه عقل مردمى از كل خويش اجزاستى
8 . شخصيت انسانى
به اضافه آن عظمتها و استعدادها كه دارد ، از يك حقيقت ديگر برخوردار است كه در برابر تحولات ، ثابت و برقرار است . اگر كسى مرتكب قتل نفس شود و حتى صد سال از كيفر بگريزد ، او قاتل است و دادگاههاى دنيا او را قاتل مىشناسند ، با اين كه ابعاد جسمانى او قطعا بارها تغيير كرده است . و شايد منشأ اصل گرايى شخصيت از همين علت ( عنصر ثابت آن ) سرچشمه مىگيرد .
اين كه شخصيت آدمى در طول عمر در ارتباط با هرگونه حادثه و در ارتكاب هر عمل و گفتن هر سخنى مىخواهد بر اصلى ثابت و پذيرفته شده تكيه كند ، مربوط به همين عنصر ثابت او است . در عين حال كه :
هر نفس نو مىشود دنيا و ما
بىخبر از نوشدن اندر بقا
عمر همچون جوى نونو مىرسد
مستمرى مىنمايد در جسد
يعنى در عين حالى كه شخصيت انسان در ميان دگرگونىهاى غوطه ور و با آنها در ارتباط است ، هميشه گرايش به ثبات و اصول ثابت دارد .