جمله گفتند اى شغالك حال چيست
كه ترا در سر نشاط معنويست
از نشاط ما كرانه كرده اى
اين تكبر از كجا آورده اى
يك شغالى پيش او شد كاى فلان
شيد كردى يا شدى از خوشدلان
شيد كردى تا به منبر برجهى
تا ز لاف اين خلق را حسرت دهى
پس بجوشيدى نديده گرميى
پس ز شيد آورده اى بىشرمئى
صدق و گرمى خود شعار اولياست
باز بىشرمى پناه هر دغاست
خويش را هم لحن مرغان خدا
مىشمرد آن بد صفيرى چون صدا
لحن مرغان را اگر واصف شوى
بر ضمير مرغ كى واقف شوى
گر بياموزى صفير بلبلى
تو چه دانى كاو چه گويد با گلى
ور بدانى از قياس و از گمان
باشد آن بر عكس آن ، اى ناتوان
مولوى
اگر خود را بينا مىدانيد بشنويد ، بينديشيد ، بنگريد و ديده ور شويد
بشر در گذرگاه تاريخى كه پشت سر گذاشته است ، خيلى چيزها شنيده است و اينك در روزگار كما در هر لحظه اگر مىتوانست ، مطالبى بسيار زياد مىشنيد و اگر بخواهد امروز در بارهء يك موضوع ، مقاله يا كتابى بخواند ، قطعى است كه مىتواند صدها مقاله و كتاب براى خواندن بدست بياورد . ولى آيا انسان در بارهء آنچه كه مىخواند و مىشنود [ تنها در آنچه مربوط به وجود او در دو قلمرو « آن چنان كه هست » و « آن چنان كه بايد » ] چقدر مىانديشد و چگونه مىانديشد آيا اصلا فرصتى براى انديشه دارد آيا اصول و مبانى انديشه را بطور صحيح آموخته است اينها سئوالاتى است كه شما هرگز نمىتوانيد در بارهء پاسخ آنها به قضاياى قانع كننده اى برسيد . اكثريت مردم جوامع دنيا ، از قدرت