دو - حرمت اضرار به نفس
اگر چه بعضى از فضلاى معاصر ، قائل به اين حكم نيستند ، ولى با توجه به دلائل فوق و همچنين حكم صريح عقل به اين كه همان گونه كه انسان اختيار زندگى و مرگ خود را ندارد ، يعنى نمىتواند زندگى خود را از بين ببرد ، همچنين نمىتواند ضرر بخويشتن وارد كند ، باضافهء اين كه چگونه مىتوان اسراف در مال خويشتن را كه قطعاً اهميتش كمتر از اعضاء و مغز و روان آدمى است ، ممنوع و حرام شمرد ، ولى اضرار به اعضاء و مغز روان را كه چه بسا موجب اخلال بر حيات طبيعى انسانى بوده باشد ، حرام تلقى نشود و اين استدلال مبتنى بر قياس ظنى ممنوع ( مستنبط العله ) بىاساس نيست ، بلكه مبتنى بر قياس اولويت است كه حجيت آن جاى ترديد نيست ، مانند استفادهء حرمت زدن پدر يا مادر از قياس اولويت است كه از آيهء شريفهء * ( فَلا تَقُلْ لَهُما أُفٍّ ) * ( به پدر و مادرت ، افّ مگو ) كه زدن و ديگر انواع آزار و شكنجه را بطريق اولى حرام مىنمايد . از طرف ديگر ، گمان نمىرود هيچ فقيهى با نظر به نصوص و قواعد فقهى گوناگون ، مانند قصاص و ديهء وارد كردن نقص بر اعضاء و همچنين مانند امتناع از مداوا در موقع بيمارى و غير ذلك ، بگويد : اضرار به نفس جائز است ، زيرا انسان مالك خويشتن است زيرا اولًا همان گونه كه گفتيم : انسان نمىتواند خودكشى كند به اين دليل كه من مالك خويشتنم زيرا مالك زندگى و مرگ خدا است و بس ، ثانياً تعلق اجزاء جسمانى و نيروها و استعدادهاى مغزى و روانى به خود انسان از قبيل تعلق مملوك به مالك نيست كه گفته شود : مالك اختيار هر گونه تصرف در مملوك خود را دارا مىباشد .
و بلكه همان گونه كه قبلًا اشاره كرديم انسان نمىتواند با استناد به مالكيت ، مال خود را به هدر بدهد يا در آن اسراف كند .
سه - ممنوعيت و حرمت تن به استضعاف دادن
انسان در رابطه با خويشتن نمىتواند بگويد : من اختيار خود را دارم و مىخواهم با استضعاف و بينوايى زندگى كنم و اين حكم اولى ثابت است كه به هيچ وجه قابل تغيير نيست ، زيرا كرامت و شرف انسان ذاتى