بشنو اين قصه پى تهديد را
تا بدانى آفت تقليد را
صوفيى در خانقاه از ره رسيد
مركب خود برد و در آخر كشيد
آبكش داد و علف از دست خويش
نى چو آن صوفى كه ما گفتيم پيش
احتياطش كرد از سهو و خباط
چون قضا آيد چه سود از احتياط
صوفيان درويش بودند و فقير
كاد فقر أن يكن كفرا يبير
اى توانگر تو كه سيرى هين مخند
بر كژى آن فقير دردمند
از سر تقصير آن صوفى رمه
خر فروشى در گرفتند آن همه
كز ضرورت هست مردارى مباح
بس فسادى كز ضرورت شد صلاح
هم در آن دم آن خرك بفروختند
لوت آوردند و شمع افروختند
ولوله افتاد اندر خانقه
كان لوت و سماع است و وله
چند از اين صبر و از اين سه روزه چند
چند ازين زنبيل و اين دريوزه چند
ما هم از خلقيم و جان داريم ما
دولت امشب ميهمان داريم ما
تخم باطل را از آن مىكاشتند
كانكه آن جان نيست جان پنداشتند
( 1 )
وان مسافر نيز از راه دراز
خسته بود و ديد آن اقبال و ناز
صوفيانش يك بيك بنواختند
نرد خدمتهاش خوش مىباختند
آن يكى پايش همى ماليد و دست
وان يكى پرسيدش از جاى نشست
وان يكى افشاند گرد از رخت او
وان يكى بوسيد دستش را و رو
گفت چون مىديد ميلانشان به وى
گر طرب امشب نخواهم كرد ، كى
لوت خوردند و سماع آغاز كرد
خانقه تا سقف شد دود و گرد
دود مطبخ ، گرد آن پا كوفتن
ز اشتياق و وجد جان آشفتن
هامش
( 1 ) مولوى در اين بيت( تخم باطل را از آن مىكاشتند
كانكه آن جان نيست جان پنداشتند )آن صوفيان را كه در خانقاه جمع شده بودند ، با صراحت كامل مورد انتقاد قرار مىدهد ، و مىگويد : اگر آنان جان شناس واقعى بودند ، آن همه از صبر و تحمل و فقر ابراز ناراحتى نمىكردند و بدون رضايت مالك خر ، آن حيوان را براى عيش و طرب نمىفروختند و اگر گرسنگى واقعى ايجاب مىكرد كه مال آن مرد را بفروشند و براى خود غذا تهيه كنند ، نمىبايست مولوى بگويد :« از سر تقصير آن صوفى رمه
خر فروشى در گرفتند آن همه »زيرا همان گونه كه در بيت بعدى اشاره مىكند« كز ضرورت هست مردارى مباح
بس فسادى كز ضرورت شد صلاح »و بهر حال مولوى در اين ابيات ، متصوفه حرفه اى ( نه عرفاى حقيقى را كه در مسير عرفان مثبت حركت مىكنند ) مورد انتقاد قرار داده است .