آنها بدون دو حقيقت ديگر قابل تصور نيست ، زيرا اين سه حقيقت به اصطلاح از مقولهء اضافى مىباشند ، يعنى علم بدون عالم و معلوم و عالم بدون علم و معلوم و معلوم بدون علم و عالم قابل تصور نمىباشند . بديهى است كه اين سه حقيقت در درون آدمى به صورت سه شيء جدا از يكديگر و داراى مرزهاى مشخص نمىباشند . اين كه علم و عالم از يكديگر جدا و مجزا نيستند كاملا روشن است ، زيرا علم همان گونه كه در بحث گذشته مطرح شد ، يكى از فعاليتهاى كشف و اكتشافى نفس يا « من » در مغز آدمى است . در حقيقت نسبت علم به ذات عالم ( آن حقيقتى كه علم با او قائم است ، خواه نفس يا من باشد يا نيرويى مخصوص در مغز ) نسبت موج به دريا است . و بديهى است كه موج وجودى مجزا از دريا ندارد . و احتمال مىرود همان تشبيهى را كه جلال الدين مولوى در بارهء دانش و انديشه به كار مىبرد ( انديشه را موجى از دانش مىداند ) و همچنين تشبيهى را كه در بارهء سخن و صورت حاصله از آن خواه در عالم فيزيكى و خواه در درون شنونده و غير ذلك مىآورد ( صورت را موجى از سخن بيان مىدارد . ) -
چون ز دانش موج انديشه بتاخت
وز سخن و او از او صورت بساخت
از سخن صورت بزاد و باز مرد
موج خود را باز اندر بحر برد
صورت از بىصورتى آمد برون
باز شد كانا اليه راجعون
همان تشبيه را بتوان براى علم و عالم نيز در نظر گرفت ، زيرا آنها با نظر به تحليل علمى در هر سه مورد ، با يكديگر متماثل مىباشند .
همچنين معلوم بالذات كه عبارتست از پديدهء نمودى يا حقيقت غير نمودى دريافت شده در درون كه نسبتش با علم نسبت كيفيت موج با خود موج است ، اتحادى با خود علم دارد . اما معلوم بالعرض ( آن واقعيت موجود براى خود در خارج از ذهن كه ذهن آدمى از صورت آن به وسيلهء نفس يا « من » يا نيروى خاصى از مغز ، علمى را در بارهء آن دارا شده است ) مانند درخت ، انسان ، سنگ ، دستهء گل ، ساختمان و غير ذلك رابطهء هويتى با علم و عالم ندارد ، زيرا موجود در خارج از ذهن داراى ماده و صورت و مختصاتى است كه فقط مترتب بر وجود خارجى آن مىباشد ، ، و در وجود ذهنى آن حقايق ، هيچ يك از آنها پيدا نمىشود ، مانند سوزاندن آتش و طعمها و بوها و غير ذلك از