مثال قضاوت مورچهها در بارهء قلمى كه روى كاغذ حركت ميكرد و نقاشى ميكرد
موركى بر كاغذى ديد او قلم
گفت با مور دگر اين راز هم
كه عجائب نقشها آن كلك كرد
همچو ريحان و چو سوسن زار و ورد
گفت آن مور اصبع است آن پيشه ور
وين قلم در فعل فرعست و اثر
گفت آن مور سوم كز بازو است
كاصبع لاغر ز زورش نقش بست
همچنين مىرفت بالا تا يكى
مهتر موران فطن بود اندكى
گفت كز صورت نبينيد اين هنر
كان بخواب و مرگ گردد بىخبر
صورت آمد چون لباس و چون عصا
جز به عقل و جان نجنبد نقشها
بى خبر بود او كه آن عقل و نژاد
بى ز تقليب خدا باشد جماد
و اين يك حقيقت است كه محدوديت بينش و ديدگاه و معلومات ، تأثير و تصرف كاملا آشكار در معرفت حاصله مىنمايد . آن مورچهء ضعيف كه فقط قلم را روى كاغذ مىبيند ، همهء نوشتهها و نقشهايى را كه روى كاغذ ترسيم شده بود مستند به قلم مىبيند . مورچهء ديگرى كه بينش و ديدگاهى فراختر و بالاترى دارد ، نوشته و نقشهها را به انگشتان نويسنده نسبت مىدهد ، زيرا اين قدر ميداند كه قلم وسيله اى بيش نيست و انگشتانى كه حركت مىكند و قلم را به حركتهايى منظم در مىآورد مانند علتى است كه معلول خود را ( نوشتهها يا نقشهها را ) به وجود مىآورد . مورچهء ديگر به جهت داشتن معلومات و بينش عالىتر و ديدگاهى وسيعتر ، حركت قلم را روى كاغذ كه موجب ترسيم نقش مىگردد ، مستند به بازو ميداند . بدين ترتيب هر مورچه اى به اندازهء بينش و ديدگاهها و معلوماتى كه دارد در دريافت علت اصلى ترسيم و نقش روى كاغذ ، بيشتر گام بر مىدارد تا نوبت به اظهار نظر مورى بزرگ و آگاه مىرسد كه مىگويد : علت را از موجودى مثل قلم و اعضايى مانند انگشتان و دست و بازو و شانه و سر مجوييد ، زيرا حركت و فعاليتهاى همهء اين موجودات وابسته به جان و عقل است . اين مور بزرگ و آگاه هم اگر چه از ديگر مورچهها داناتر و داراى ديدگاهى عالىتر بود ، با اين حال -
بى خبر بود او كه آن عقل و فؤاد
بى ز تقليب خدا باشد جماد