بيرون است و تنها به مقدارى بسيار مختصر به آن مباحث در پاورقى اشاره مىكنيم : ( 1 )
منطقهء دوم - واقعيتهاى جهان هستى براى خود ( جز من درك كننده ) است ، خواه درك كننده اى در بارهء آنها وجود داشته باشد يا نه .
براى اثبات واقعيت اشياء در كارگاه هستى ، و اين كه آنها ساختهء ذهن بشرى نيستند ، استناد به شعور طبيعى ، و احساس اصيل صيانت ذات در برابر هر آنچه كه در كمين نابود ساختن هستى آدمى قرار بگيرد ، روشنترين دليل است ، ما مىدانيم كه در چنين موردى انسان نمىنشيند در اين موضوع بيانديشد كه مرگ چيست و زندگى كدام است و آيا مرگ و زندگى دو حقيقت متقابل هستند كه براى خود واقعيتى دارند
هامش
( 1 ) با آن همه حقايق علمى و فلسفى و احساسات عميقى كه بشر در بارهء « من » به دست آورده است ، مىتوان گفت : هنوز ميان ما و جملات نهائى كه در تعريف و تفسير اين حقيقت بزرگ فاصله اى بس طولانى وجود دارد . مضمون ابيات زير را شما مىتوانيد هم در كتابهاى علمى و فلسفى كه با نگرش عميق به مفهوم « من » نگريستهاند مشاهده كنيد و هم در قالبهاى ادبى مانند اشعارى كه ذيلا مىبينيد :حيران شدهام كه ميل جان با من چيست
و اندر گل تيره اين دل روشن چيست
عمريست هزار بار من گويم و من
من گويم و ليك مىندانم من چيست
زين دو هزاران من و ما اى عجبا من چه منم
گوش بده عربده را دست منه بر دهنمبه همين جهت است كه اگر بخواهيم مطالب و آراء و عقايدى را كه تاكنون فلاسفه و حكماء و دانشمندان علوم روانى در توصيف يا تعريف « من » و مختصات اوليه و ثانويه و ارتباط آن با حيات و جان و روان و روح گفتهاند ، مورد تحقيق قرار بدهيم مسلما به تأليف مجلداتى در اين باره نيازمند خواهيم بود . اكثريت متفكران در فلسفه و حكمت ، و دانشمندان ژرف نگر در علوم انسانى يا با كمال صراحت ابراز ناتوانى از شناخت « من » نمودهاند ، و يا بطور ضمنى و تلويحى بر آنند كه در درون انسانها فعاليتها و نمودهايى فوق ماده و ماديات وجود دارند كه با هيچ يك از اصول و قوانين حاكمه در طبيعت سازگار نبوده و قابل تطبيق بر آنها نمىباشد . اينان بر دو گروه عمده تقسيم مىگردند ، گروه يكم - مىگويند : « من » و حقايق و مختصات مربوط به آن ، بدانجهت كه امور فوق ماده و ماديات هستند ، لذا هرگز با تعريفات و اصول ، خود از امور و پديدههاى مادى قابل تعريف و توصيف نمىباشند ، گروه دوم - بر اين عقيدهاند كه در آينده همهء آنها از ديدگاه علمى كشف خواهند گشت ، اينان به انتظار روزى نشستهاند كه اگر قابل تحقق باشد ، يعنى روزى فرا برسد كه علم همهء اين واقعيتها را كشف نمايد ، يا اين كشف به وسيله همين اصول و تعاريف خواهد بود كه امروز بطور رسمى در تأليفات و مراكز علمى رسميت دارند ، پس چرا امروز متفكران و صاحبنظران با همين اصول و تعريفات آنها را توضيح نمىدهند و اگر كشف و توضيح مزبور از راه هايى ديگر غير از اصول و تعريفات رسمى امروز صورت خواهد گرفت ، تازه آغاز يك تحول بسيار خيره كننده اى خواهد بود ، زيرا اگر روزى فرا رسد كه فعاليتها و نمودهاى فوق ماده و ماديات روانى در درون انسانها با اصول و تعريفاتى ديگر تعريف و توصيف شود بدون ترديد همهء آنچه كه امروزه به عنوان اصول و قوانين و تعريفات علمى مورد قبول همه مىباشند تغيير پيدا كرده و بطور قطع وضعى بسيار ظريفتر و مجردتر از وضع امروزى به خود خواهند گرفت . به عنوان مثال براى تفسير خودآگاهى ( علم حضورى ) كه امروزه هيچ يك از تعريفات و اصول و قوانين علمى از عهدهء تفسير و تعريف آن برنمىآيند در آينده هر مفهوم و قضيه اى كه به كار برده شود ، حتما بايد تجرد و لطافت عالىتر از امروز را داشته باشد كه بتواند از عهدهء تفسير و تعريف آن برآيد . اين نكته را هم مىدانيم كه دگرگون نمودن روانشناسى و در آوردن آن به شكل فيزيولوژى و رفتار شناسى ، هيچ تفاوتى با حذف انسان از معلومات بشرى ندارد و اين يك امر روشن است كه تبديل روانشناسى به فيزيولوژى و رفتارشناسى حل علمى موضوع نبود ، بلكه حذف و منتفى ساختن موضوع است كه پناهگاه هميشگى هر انسانى است كه از تفسير و حل و فصل علمى آن موضوع ناتوان باشد .