خود معرفى مىنمايد كه آن اعتراض باغهايى از حقيقت را مىروياند تصور اين مسأله كه قصاص جنبهء اعتراض به كار خداوندى دارد ، با نظر به مفهوم اعتراض كه ناشى از عدم پذيرش حادثه اى است كه واقع شده است ، صحيح نيست . و اين يك نوع تناقض است كه بگوييم : قتل نفسى كه واقع شده است ، در حقيقت كارى بوده كه خدا آن را پذيرفته و قاتل را آلت قتل قرار داده است .
از آن طرف اگر قصاص اعتراض بر كار خود خداوندى باشد ، معنايش اين است كه خداوند آن كار را نپذيرفته است و نمىتواند به او مستند باشد . يك مطلب را مىتوان در اينجا متذكر شد و آن اين است كه قصاص در حقيقت موجب تخفيف سنگينى بار جنايتى است كه قاتل مرتكب شده است و اگر از ته دل توبه كرده باشد ، حق الهى آن جنايت پرداخته شده است . بنا بر اين ، مىتوان قصاص را لطفى از خداوند تلقى نمود ، چنان كه توبه و پذيرش آن از طرف خداوندى لطفى از اوست . و اما مسأله اى را كه در بيت پنجم مطرح كرده است -
آلت خود را اگر او بشكند
آن شكسته گشته را نيكو كند
اگر منظور مولوى همان تخفيف گناه قاتل است كه متذكر شديم ، مىتواند قابل قبول بوده باشد و اگر منظور اين است كه قصاص شخصيت تباه شدهء قاتل عمدى ، آن هم ابن ملجم را اصلاح مىكند ، نمىتوان اين را قبول كرد و چگونه قابل قبول است نظريه اى كه بر ضد فرمودهء خود امير المؤمنين عليه السلام است كه در بارهء ابن ملجم تعبير اشقى ( شقىترين مردم ) فرموده است البته يك مسألهء بسيار با اهميت وجود دارد كه به هيچ وجه قابل ترديد نيست و آن عبارت است از سلطهء مطلق و مالكيت على الاطلاق خداوندى بر همهء عالم هستى بدون كوچكترين استثناء و به همين جهت است كه مىگوييم : هر چه كه در عرصهء هستى بروز مىكند چه به عنوان معلول ارادهء تكوينى خداوندى و چه به عنوان نمودى از ارادهء تشريعى مانند قصاص و غير ذلك ، مستند به خداوند سبحان است ، ولى لازمهء اين سلطه و مالكيت مطلق و اين احاطهء قيومى خداوند متعال بر تمامى هستى ، آن نيست كه اعمال زشت بشر كه از روى اختيار صادر مىشود ، مستند به خدا بوده باشد . همهء اجزاء و تشكيلات وجودى قاتل به عنوان مخلوقات عالم هستى ساختهء خداوند هستى آفرين