شرط به ثمر رسيدن استعدادها و نيروهاى انسانى مزبور ، عبارت است از آگاهى به اين كه « انسان از كجا آمده است براى چه آمده است به كجا مىرود » اگر اين شرط اساسى ، در به ثمر رسيدن استعدادها و نيروهاى انسانى ، مراعات نگردد ، سرنوشت نهايى بشر از نظر مكتبى جز نيهيليسم ( پوچ گرايى ) و از نظر زندگى طبيعى جز تنازع در بقا راه ديگرى ندارد .
شايد يكى از علل مهمّ گريز از فلسفههاى عالى در دوران ما همين نكته است كه از قرن نوزدهم به اين طرف كوشش فراوانى صورت گرفته است كه بوسيلهء علوم مختلف و فعاليّتهاى تعليم و تربيتى گوناگون ، استعدادهاى بشرى را بدون توجّه به مسائل عالى انسان و جهان اشباع نمايند . و نگذارند سؤال « از كجا آمدهام بكجا مىروم و براى چه آمدهام » در برابر عقول آدميان نمايش جدّى داشته باشد . به ياد دارم كه در سالهاى گذشته آقاى پروفسور ماخ در مذاكرات فلسفى كه با هم داشتيم ، همين مسأله را مطرح كرد و گفت كه : امروز اكثريّت قريب به اتّفاق انسانها بدون اين كه پاسخى به اين سؤالات تهيّه كنند ، زندگى ميكنند و از زندگى خود راضى و خشنود مىباشند .
در پاسخ ايشان گفتم : البتّه كه چنين است ، چنان كه اكثريّت قريب به اتّفاق انسانها زندگى رضايت بخشى براى خود دارند ، بدون اين كه بدانند در كدامين نقطه از تاريخ زندگى ميكنند و گذشتهء تاريخشان چه بوده است و سرنوشت آينده شان كدامست همچنين اكثريّت قريب به اتّفاق در زندگى لذّت بار خود غوطه ورند ، بدون اين كه بدانند طبيعت چيست و انسان كدام است و كدامين قوانين مبانى اساسى آن دو قلمرو را اداره ميكنند .
و بدون اين كه بدانند چه نيروها و استعدادهايى در درون آنان وجود دارد ، و بدون اين كه بدانند آيا مىخواهمهاى آنان بطور منطقى توجيه و اشباع مىگردند البتّه زندگى رضايت بخشى براى خود دارند ، بدون اين كه اصلا بدانند كه من و شخصيّتى دارند و جز من ، انسان ديگرى مطرح است كه در مقابل او تعهّدى دارند . . . 2 - روشنايى و سعادت جامعه است . پيامبران احتياجى به جامعه ندارند ، در صورتى كه جامعه احتياج به راهنمايى آنان داشته و سعادت و روشنائى را از پيامبران مىگيرند ، زيرا پيامبران از آن استقلال روحى برخوردارند كه تكيه گاه طبيعى براى آنان مورد نياز نمىباشد . هيچ يك از جوامع با وجود انگيزههاى متنوّع براى مبارزه
ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي ) — صفحة 32
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٣٢