روشنائى دوم عبارتست از قابل مشاهده بودن موجوديّت درونى عالم بوسيلهء آن روشنائى .
در همان مثالى كه متذكَّر شديم ، وقتى كه اين علم « خردمند براى جامعهء خود مفيد است » در ذهن بوجود مىآيد ، وادار مىكند كه عالم به اين قضيّه معناى خرد و جامعه و مفيد بودن را درك نمايد ، با درك اين حقايق مىخواهد در بارهء نيروى عقل و تلاشى كه آن را به صورت خود در مىآورد و همچنين در بارهء جامعه و عناصر تشكيل دهنده و احتياج آن را براهنمائى خردمندان ، همچنين ارزش مفيد بودن براى جامعه را هم به خوبى درك كند .
درك اين حقايق روشنائيهاى فراوانى را در درون انسانى بوجود مىآورد كه از نظر ارزش علمى و امكانات تطبيق عمل به آنها در جامعهء قابل مقايسه با روشنائى ناچيز و بسيار محدود خود قضيّهء مزبور « خردمند براى جامعهء خود مفيد است » نمىباشد .
روشنائى سوم كه از نظر اهمّيّت و ارزش فوق العاده مهمّ است ، عبارتست از احساس و پذيرش واقعيّات ناب
كه از پالايشگاه ذهن عبور كرده و به صحنهء روح وارد شده است . گوئى روح انسانى با بدست آوردن معلوم ، نه تنها نقصى را از خود بر طرف كرده ، كه در انتظار آن بوده است ، بلكه آن واقعيّات ناب ، فضاى روح را روشن ساخته ، خود را مانند بعدى از انسان نشان مىدهد كه بايستى او با همان بعد به انسان و جهان بنگرد . ممكن است گفته شود : اين روشنائى درونى چگونه در علوم طبيعى كه منعكس ساختن اجزاء طبيعت و روابط موجود در ميان آنها تصوّر مىشود ، يعنى علم به اين كه اين گياه مخصوص در فلان شرايط مىرويد ، چه روشنائى درونى غير از همان روشنائى ذهنى در بارهء معلوم مزبور ، بوجود مىآورد پاسخ اين اعتراض با نظر به اين كه آشنائى انسان با هر جزئى از طبيعت ، مانند آشنائى او با جزئى از كالبد جسمانى خويش است ، دشوار نيست . چنان كه آدمى با شناخت جزئى از كالبد جسمانى خود ، جزئى از ميدان و وسيلهء فعاليّت روح خود را درك مىكند . با اين درك ضرورى و مفيد به انواع روابطى كه مىتواند ما بين روح و نمودهاى جهان طبيعت برقرار بسازد روشن مىشود كه از اين روابط بسود فعّاليّتهاى مثبت روح بهره بردارى نمايد . همچنين هر شناختى از اجزاء و روابط طبيعت ، مساوى شناختى از ميدان بسيار وسيع براى فعّاليّت روح مىباشد . اگر با يك ديد عالى و عميق و در روشنائى عمومى كه جهان هستى را