به اين مبناى رابطهء انس است كه پوچ بودن پندار بعضى از متفكَّران مغرب زمينى كه مىگويد : « تكيه بر خدا دليل ناتوانى است ، به خوبى آشكار مىگردد . اينان نه خدا را بطور صحيح دريافتهاند و نه عظمت انسانى را مىشناسند . اينان نمىفهمند يا نمىخواهند بفهمند كه خدا مانند آن كانون نور و جاذبه است كه اشعّههاى آن ، نيروها و ابعاد والاى انسانى را روشن مىسازد و با بفعليّت رسيدن آنها در منطقهء جاذبيّت الهى پيش مىرود و با او انس و الفت مىگيرد . پس انس با خدا يعنى بفعليّت رسيدن امتيازات عالى انسانى ، مانند علم و قدرت و عدل و صدق و احساس تعهّد كه همهء آنها عامل جذب شدن به كمال مىباشند . آنان كه در اين دنيا در جستجوى انس و الفت با خدا نيستند ، همان كسانى هستند كه اگر از آنان بپرسيد آيا شما با » حيات معقول « كه زندگى شما و هدف آن را از روى منطق واقعى مىتواند تفسير كند ، انس و الفت داريد پاسخى براى شما جز نخواهند داد كه كجا است آن بيمارستانى كه بدون معالجهء كامل ترا رها كرده است كه امروز بيائى و سؤالى از ما كنى كه زندگى انتخاب شدهء ما را مشكوك جلوه بدهى اينان هرگز نمىتوانند بفكر امكان انس با موجودى برتر از جماد و نبات و حيوان و انسانهائى مانند خودشان بيفتند ، زيرا هرگز در بارهء خودشان نينديشيدهاند ، تا بفهمند كه آشناى قابل انس و الفت آن خود كيست و بيگانه از آن خود كدام است .
اين يك قاعدهء كلَّى است كه هر اندازه شخصيّت ( خود ) رشد پيدا مىكند ، قوّهء دافعه پستىها و رذالتها و مردم پست و رذل او را از خود دفع نموده و بيگانگى خود را براى شخصيّت رشد يافته بيشتر اثبات ميكنند ، چنان كه جاذبهء عظمتها و كمالات و انسانهاى با عظمت و كمال او را بيشتر به خود جذب مىنمايند . يك قاعدهء كلَّى ديگر اينست كه انسان موجوديست كه نمىتواند از پستىها و رذالتها بريده و عمرى را از عظمتها و كمالات انسانى مهجور و دور زندگى كند . زيرا اگر اين بريدن از پستىها روى آگاهى و نفرت از آنها بوده باشد ، خود كاشف از آن است كه جاذبيّت عظمتها و كمالات او را بسوى خود تحريك مىكند و مىكشاند .
حافظ كه مىگويد :
سينه مالامال درد است اى دريغا مرهمى
جان ز تنهائى به لب آمد خدايا همدمى