بريدگى او را از پستىها و رذالتها و مردم پست و رذل به خوبى نشان مىدهد ، لذا در صدد قرار گرفتن در جاذبهء عظمتها و كمالات و انسانهاى رشد يافته بر آمده و مىگويد :
آدمى در عالم خاكى نمىآيد بدست
عالمى ديگر ببايد ساخت وز نو آدمى
اين آدمى كه بايد از نو در اين جهان نو حركت كند و انسانهاى ديگر بتوانند در جاذبهء او و صفات او به حركت بيفتند ، كيست
اهل كام و ناز را در كوى رندى راه نيست
رهروى بايد جهانسوزى نه خامى بيغمى
حافظ
تا اينجا در خطَّ صعودى سير مىكند ، سپس بجاى آنكه مانند مولانا اين صعود را ادامه بدهد و بگويد : با اين رهروى مداوم :
حملهء ديگر بميرم از بشر
تا بر آرم در ملائك بال و پر
از ملك هم بايدم جستن ز جو
كلّ شيء هالك إلَّا وجهه
بار ديگر از ملك پرّان شوم
آنچه آن دروهم نايد آن شوم
پس عدم گردم عدم چون ارغنون
گويدم إنّا إليه راجعون
گويا حافظ برميگردد و سراغ آن عواملى را مىگيرد كه از آنها بريده و بسراغ جاذبيّت آدم نو رفته بود و مىگويد :
خيز تا خاطر بدان ترك سمرقندى دهيم
كز نسيمش بوى جوى موليان آيد همى
البتّه اگر مقصودش از ترك سمرقندى معشوقهاى مجازى بوده باشد پس معناى انس با خدا ، انس با هدف اعلاى زندگيست نه انس با يك موجود توانا فقط براى ترس از نكبت و بدبختى .
دو - رابطهء توكَّل منطقى
- اين رابطه عبارتست از همراه ساختن نهايت تلاش و كوشش براى رسيدن به هدفهاى معقول زندگى ، با اعتقاد به باز بودن سيستم هر دو قلمرو انسان و جهان در برابر رويدادهاى جارى -
هر نفس نو مىشود دنيا و ما
بى خبر از نو شدن اندر بقا