دست به كار مىشود و بدون اين كه خود انسان آگاهى و توجّه داشته باشد ، دنبال آن گمشده را گرفته در شرايطى غير قابل پيش بينى وارد صحنهء آگاه ذهن مىنمايد . اين يك پديدهء مغزى استثنائى نيست ، بلكه نوابغ فراوانى پس از خسته شدن در پيگيرى آگاهانهء گمشدهها آن را به خود كارگاه مغز سپرده به كار ديگر مشغول شدهاند ، ناگهان بدون اين كه محقّق نابغه آگاهى و پيگيرى فعلى در بارهء آن گمشده داشته باشد ، عامل مزبور كار خود را كرده و نتيجهء مطلوب را در اختيار وى گذاشته است . بعنوان مثال هانرى پوانكاره رياضى دان معروف مىگويد : بارها اتّفاق افتاده است كه براى حلّ يك مسألهء پيچيدهء رياضى ماهها كار مىكردم ، پس از احساس ناتوانى از حلّ مسأله ، آن را مسكوت گذاشته ، به مسائل ديگر مىپرداختم ، پس از مدّتى ناگهان راه حلّ مسأله به ذهنم خطور مىكرد و موفّق به حلّ قاطعانهء مسأله مىگشتم . حتما بعضى از مسائل را كه در خواب براى بعضى از دانشمندان حلّ شده است ، اطَّلاع داريد . البتّه چنان كه اشاره كرديم ، شرط فعّاليّت عامل مزبور اينست كه محقّق مسألهء مورد تحقيق خود را از مغز خود نراند و از آن چشم پوشى نكند . سه گروه انسانها از ديدگاه على ( ع ) : گروه يكم - عالم ربّانى كه توصيفش را شنيديم گروه دوم - دانش پژوهى است كه در راه رستگارى مىكوشد .
منظور از رستگارى تحصيل بينائى و اندوختن دانش نه براى آنكه وسيلهء قدرت بدست آورد و به تورّم خود طبيعى بپردازد و ابزارى براى پيروزى بر ناتوانان در عرصهء تنازع در بقاء تحصيل نمايد و نه آن علمى كه امروزه وقتى صحبت از آن بميان مىآيد ، مردم بىقدرت همان گونه به وحشت و هراس مىافتند كه از شنيدن بمبهاى آتشزا و نقشههاى ماهرانه براى سلطه گريهاى اقتصادى و سياسى و حتّى اخلاقى و فرهنگى ، بلكه تكاپو در راه تحصيل علمى كه بتواند طرق گوناگون « حيات معقول » را براى خود و ديگران هموار نمايد . مسلَّم است كه براى تعليم و تربيت چنين دانش پژوهانى ، همان علماى ربّانى مورد نيازند كه آنان را در همين تقسيم مطرح نموديم . و اين تعليم و تربيت در جامعه اى امكان پذير است كه داراى آرمانها و هدفهاى اعلاى « حيات معقول » بوده باشد . نه جامعه اى كه با قالبهاى پيش ساختهء پيشروانش ، به مراد قدرتمندان و يكَّه تازان آن جامعه توجيه مىگردد .
گروه سوم - مردم عامى ناآگاه و بىشخصيّت كه از زندگى جز حركت
ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي ) — صفحة 187
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص١٨٧