به عهده بگيرند كه از يك طرف انسان را حيوانى پيچيده تر از ديگر جانداران تلقّى كنند و او را يكى از محصولات جست و خيز ناآگاه و بىهدف طبيعت كور بدانند و از طرف ديگر ادّعا كنند كه ما اين بشر را مىتوانيم به تكامل ارزشى و كرامت اعلاى انسانى برسانيم اين همان تناقضى است كه الفرد نورث و ايتهد از روش فكرى ديويد هيوم گرفته و اين مضمون را در بارهء او گفته است : كه ديويد هيوم چگونه مىپذيرد كه انسان را يك حيوان تلقّى كند كه چند روزى در اين دنيا مىخورد و مىخوابد و توليد مثل مىكند و مىميرد ، و با اين حال از مالكيّت و بردگى ناراحت است واقعا اعتراض بسيار بجا است و با هيچ منطقى نمىتوان آن را پاسخ داد . اين همان تناقضى است كه اين جانب به برتراند راسل در آن موقع كه مراسلات علمى و فلسفى با ايشان داشتيم ، نوشتم و خواستار پاسخ از ايشان شدم ، ايشان پاسخى به اين تناقض نداشتند ، يعنى نتوانستند آن را حلّ نمايند . خلاصه تعليم و تربيت براى حركت در مسير « حيات معقول » از عهدهء آن دسته از نوابغ هنرى كه با شعار « هنر براى هنر » ، معناى واقعى آن را منتفى مىسازند ، نيز بر نمىآيد . زيرا با ساختن يك مشت آثار هنرى كه فقط شگفتى مردم را بر انگيزد ، كارى در بارهء واقعيّات و حقائق از پيش نمىرود . بطور كلَّى هيچ مكتب و متفكَّرى همانطور كه هويّت مغزى و روانى انسان و تجارب تاريخى او نشان مىدهد ، كمترين قدمى در طريق پيشرفت انسان با كرامت و حيثيّت ارزشى نخواهد برداشت مگر اين كه از بعد ربّانى برخوردار باشد . امروزه اين شعار كه « مذهب نمىتواند كارى براى بشريّت انجام بدهد » فرسوده شده و كمتر كسى ديده مىشود كه با داشتن اطَّلاع از سرگذشت بسيار اسف انگيز جامعهء بىمذهب و امتيازات حياتى مذهب ، به مذهب ابراز علاقه نكند . اساسىترين علَّت فرسودگى شعار فوق اينست كه در دوران اخير براى همهء متفكَّران پاكدل اثبات شده است كه بشر دور از تربيت انسانى و جاهل يا منكر ارزشهاى عالى حيات در هستى معنىدار ، از هر وسيلهء ضرورى و مفيد ، مىتواند بدترين استفاده را بنمايد . ديگر امروز همگان ، حتّى كودكان دبستانى هم مىدانند كه بشر حيوان صفت از نعمت عظماى علم بىشرمانه ترين استفاده را در راه كشتار انسانها مىنمايد . و از آزادى كه بجرأت مىتوان گفت : پس از نعمت اعلاى حيات ، عاليترين نعمت خدادادى است ، بدترين نتائج گرفته مىشود . با اين مشاهدهء
ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي ) — صفحة 105
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص١٠٥