شود ، بنا بر اين ، احساس درد از فقدان كمال ، دليل ذاتى بودن كمال جوئى نمىباشد .
پاسخ اين اعتراض با توجّه به معناى مدّعا به اصطلاح رسمى « ذات و ذاتى » روشن مىگردد . مقصود ما از ذاتى بودن كمال جوئى ( گسترش خواهى من ) ذاتى به معناى اصطلاحى آن نيست ، بلكه منظور از ذاتى بودن كمال جوئى اينست كه انسان در صورت بدست آوردن آگاهى از رشد و كمال و امتياز آن و در صورت درك اين واقعيّت كه او مىتواند به كمالات با اهمّيّتى در اين زندگانى برسد ، اشتياق او به تحصيل كمال ، يك اشتياق زودگذر و هوسبازانه نيست ، بلكه اشتياقى است بسيار جدّى كه از نظر تحريك به حيازت امتيازات كمال ، اگر نيرومندتر از يك عامل ذاتى نباشد ، ضعيفتر از آن نيست .
اين عامل اساسى كشش انسان « از آن چنان كه هست » به « آن چنان كه بايد » با برخوردارى از احساس رهائى از قيود جبر تحميلى از درون ذات يا برون ذات ( از اوّلين مراحل آزادى ) تا بدست آوردن اختيار كه عاليترين مراحل آزادى است ، به فعّاليّت خود ادامه مىدهد و شخصيّت آدمى را كه طبيعت معتدلش در رشد و كمال در گذرگاه ابديّت شكوفا مىشود ، بثمر مىرساند .
اين كه گفتيم : « اعتدال طبيعت آدمى در رشد و كمال در گذرگاه ابديّت شكوفا مىشود » حقيقتى است كه هم پيامبران عظام آن را تبليغ فرمودهاند و هم حكماى بزرگ مانند افلاطون تا حكماى معاصر آن را بيان كردهاند [ اگر چه حكماء در توضيح رشد و كمال ( گسترش وجودى در عالم هستى ) با يكديگر اختلاف نظر دارند ] . افلاطون مىگويد : مت بالإرادة تحيى بالطَّبيعة .
( با اراده بمير [ هوى و هوسهايت را مهار كن ] تا بحيات جاودانى روح كه در طبيعت آنست نائل گردى . ) و مسلَّم است كه مقصود افلاطون از حيات بالطَّبيعه اين زيست طبيعى محض كه مار و مور و خوك و افعى هم آن را دارند نيست ، بلكه همان حيات روحانى است كه مسيرش از « حيات معقول » كشيده شده است .
ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي ) — صفحة 190
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص١٩٠