آن يكى همره نخورد و پند داد
كه حديث آن فقيرش بود ياد
از كبابش مانع آمد آن سخن
بخت نو بخشد تو را عقل كهن
از رحم زادن جنين را رفتن است
در جهان او را زنو بشكفتن است
ظاهرش مرگ و به باطن زندگى
ظاهرش ابتر نهان پايندگى
هين در اين بازار گرم بى نظير
كهنه را به فروش و ملك نو بگير
هين يد بيضا كن از لطف إله
صبح نو بنما ز شبهاى سياه
با تو بى لب اين زمان من نو به نو
رازهاى كهنه گويم مىشنو
فكر در سينه در آيد نو به نو
خند خندان پيش او تو باز رو
گر نبودى سير آب از خاكها
چيست در وى نو به نو خاشاكها
هست خاشاك تو صورتهاى فكر
نو به نو در مىرسد اشكال بكر
اعتدال روانى در منطقهء روان « آن چنان كه بايد » بدون اخلاق كمالى امكان ناپذير است .
در مبحث گذشته اين مطلب ثابت شد كه انسان داراى علَّتى براى كشيده شدن از « آن چنان كه هست » به « انسان آن چنان كه بايد » مىباشد . اين علَّت عبارتست از احساس نيرومند لزوم گسترش من و آگاهى آن بر همهء ابعاد هستى و تأثير و تأثّر آن ، از تمامى آن ابعاد . اگر من در اين احساس گسترش خود و تأثير و تأثّر از جهان هستى ، توجّه به هدف اعلاى حيات نداشته باشد « هدف اعلائى كه حتما بايد ما فوق امتيازات و لذائذ زندگى طبيعى محض بوده باشد ( 1 ) چنين روانى جز هماهنگى آن و
هامش
( 1 ) اين كه گفتيم هدف اعلاى حيات قطعا بايد فوق عوامل لذّت و امتيازات طبيعى دنيا باشد ، براى اينست كه عوامل لذّت و امتيازات طبيعى كه از جلوههاى عالم طبيعت و مختصّات جبرى مغز و روان انسانها است ، چون از مقتضيات موجوديّت انسان است لذا مانند سايه بدنبال او در حركت است ، و به همين جهت است كه هر وقت آدمى به يكى از اين هدفها رسيد به خوبى مىفهمد كه آرمانهاى او در آن هدف خلاصه نمىشود و خود او خيلى بزرگتر از آن هدف است . در دو بيت زير دقّت فرماييد :لطف شير و انگبين عكس دل است
هر خوشى را آن خوش از دل حاصلست
پس بود دل جوهر و عالم عرض
سايهء دل كى بود دل را غرض »