نوع دوم -
حكومتهاى لايق و شايسته مىباشند كه همواره در اقلَّيّت بودهاند . مقصود از شايستگى اين نوع حكومتها شايستگى نسبى در برابر حكومتهاى جائر و خود كامه مىباشد و هر اندازه كه يك حكومت از شايستگى به جهت اجراى حقّ و عدالت بيشتر برخوردار بوده است ، [ هر چند كه توانائى ايجاد رفاه و آسايش براى همهء افراد و گروههاى جامعه نداشته است ] ، مستضعف بمعنى كسى كه حقوق او عمدا و از روى ستم پايمال شده باشد ، كمتر بوده و در صورت افزايش شايستگى چه بسا كه استضعاف مستند به خود حكومت از بين رفته است . البتّه چنان كه اشاره كرديم ، اين نوع حكومتها بسيار اندك بودهاند .
نوع سوم -
حكومتهاى الهى كه مىتوان گفت : از نظر مقدار شبيه به موارد استثنائى بوده است ، مانند حكومت داود و سليمان عليهما السّلام و حكومت پيامبر اسلام حضرت محمّد بن عبد اللَّه ( ص ) و امير المؤمنين علىّ بن ابي طالب عليه السّلام . حكومت اين پيشوايان بزرگ الهى حكومت حقّ و عدالت بوده است ، نه اين كه همهء مردم جوامع آن پيشوايان در رفاه و آسايش زندگى كردهاند ، ولى استضعاف و مستضعف مستند به خود حكومت اين پيشوايان وجود نداشته است ، هر چند كه ممكن است انواعى از فقر اضطرارى و جهلى كه نتيجهء عوامل جبرى محيط و سرگذشت و ديگر نابسامانىهاى حتمى بوده در آن جوامع وجود داشته و آن پيشوايان با كمال جدّيّت براى منتفى ساختن آنها اهتمام و تلاش ورزيدهاند . و مىدانيم كه اين حكومتهاى الهى مبنى بر حقّ و عدل و تحقّق بخشيدن به « حيات معقول » بوده و مانند مشعلهاى فروزنده اى در گذرگاه تاريخ بشرى نصب مىشدند . از طرف ديگر عمر اين پيشوايان مدّت طبيعى خود را سپرى مىنمود و بار ديگر حكومتهاى بشرى معمولى زمام امور جوامع را بدست مىگرفتند و باصطلاح همان آش بود و همان كاسه .