* ( لا تُدْرِكُه الأَبْصارُ وَهُوَ يُدْرِكُ الأَبْصارَ وَهُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ ) * ( چشمان او را درك نمىكنند و او است كه چشمان را درك مىكند و او است لطيف و خبير )
براى ديدن خدا « مجوئيد زمين را و مپوئيد سما را »
ذات اقدس ربوبى جسم نيست و هيچ كيفيّت و نمودى به آن ذات اقدس راه ندارد كه بوسيلهء آنها در زمين يا آسمان قابل ديدن بوده باشد . خداوند متعال با نظر به قوانين فيزيكى مربوط به ديدن [ چه آن قوانين كه براى ديدن چشم ضرورت دارد و چه آن قوانين كه نمودها و اشكال را قابل ديده شدن مىنمايد ] با آن چشمهاى نمود بين و شكل بين ديده نمىشود زيرا ديده شدن مستلزم تعيّن فيزيكى و مكانى و زمانى مىباشد ، و خداوند فوق همهء اين تعيّنها و محدوديّتهاست . با توجّه به اين اصل است كه ساده لوحى برخى از اشخاص و غرض ورزى مردمى ديگر كه مىگويند : « ما او را نمىبينيم و چون او را نمىبينيم ، پس نمىتوانيم او را بپذيريم » ثابت مىشود . آن گروه ساده لوح كه مىگويند : « چون نمىبينيم ، پس وجود ندارد » ممكن است با تحليل و بحث و توضيح نسبى مفهوم خدا ، موفّق به آگاهى و درك شوند و بالاخره بفهمند كه خدا وجود دارد و قابل ديدن با چشم و قابل لمس با دست و قابل شنيدن با گوش و قابل انعكاس در هيچ آزمايشگاهى نيست . امّا اگر پناه بر خدا ، مسألهء غرض - ورزى در كار باشد ، اين همان بيمارى غير قابل معالجه است كه فقط يك طبيب مىتواند دست به كار معالجهء او شود و آن ، وجدان او است ، به شرط اين كه بيمارى آن قدر شديد نباشد كه خود طبيب ( وجدان ) را كشته باشد . راه اقدام اين طبيب درونى ( وجدان ) چنين است كه بيمار نخست به خود بيايد و بفهمد كه او با اين جمله كه مىگويد « چون نمىبينم پس نيست » نخست اعتبار و ارزش همين جمله را از بين برده است ، زيرا جملهء مزبور محصول و نتيجهء فعّاليّت عقل و