« مادّهء علم نيز مانند صورتش در خود ذهن است » مقصود از مادّهء علم همهء حقايقى است كه بوسيلهء حواسّ و ديگر وسائل و ابزار درك وارد مغز مىشود و آن گاه نيروى تعقّل آن حقائق را تجريد و تنظيم و رده بندى مىنمايد و به شكل اصول و قوانين علم درمىآورد ، اينست صورت علم .
ما نمىدانيم كه فيخته در بارهء فقدان حواسّ كه موجب فقدان علم مىشود ، چه فكر كرده است . حدّاقلّ فيخته مسأله را به اين ترتيب هم مطرح نكرده است كه بگويد : معلوم حقيقى در درون انسان است و تماسّ حواسّ و ديگر ابزار درك موجب مىشود كه مطابق محصول فعّاليّت هر حسّ و وسيلهء درك ، معلومى مناسب آن در « من » انسانى بروز كند مانند سنگى كه به حوض مىافتد ، رنگ و بو و امواج و نوساناتى در خور محتويّات آب موجود و ظرفيّت حوض بروز مىكند .
حال مىرويم سراغ اصل مطلبى كه فيخته در بارهء برنهادن من گفته است : « بيان مطلب اين كه چون آنچه مردم وجود مىدانند خواه عوارض باشد خواه ذوات ، حقيقت ندارد و ظواهر است ، بود ، نيست ، نمود است و آنچه حقيقت دارد همان « من » است ( در اينجا از استعمال الفاظ نفس و روح هم خوددارى مىكنيم ، براى اين كه ممكن است براى ما تصوّر غلطى بياورند و بعد مطلب توضيح خواهد شد ) پس حصول علم چنين است كه « من » نخست به خود مىآيد يا متوجّه خود مىشود يا به خود پى مىبرد و در اين مقام فيخته لفظى به كار مىبرد كه معادل آن را مىتوانيم « وضع » بگوئيم ، در اين صورت مىتوان بقول فيخته گفت « من خود را وضع مىكند » يا اصل قرار مىدهد و ليكن گمان ما اينست كه اگر معادل فارسى وضع را كه « برنهادن » است بياوريم با عبارت فيخته سازگارتر خواهد بود . پس مىگويد : « نخست من خود را بر مىنهد » . « من هر چند در اصل نامحدود است و ليكن چون خود را بر مىنهد و به خود تشخّص و تعيّن مىدهد خود را محدود مىكند ، چون تشخّص و تعيّن مستلزم محدود بودن است ، و نامحدود متشخّص و متعيّن نيست و به همين عمل كه « من » خود را محدود مىكند
ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي ) — صفحة 207
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٢٠٧