قابل تصوّر نيست . و اين قانون ، نه شرق مىشناسد و نه غرب چنان كه نه ديروز مىشناسد و نه امروز و نه فردا را
مسألهء چهارم -
ضرورت تحصيل انسجام و هماهنگى هر دو قلمرو « انسان آن چنان كه بايد » و « جهان آن چنان كه هست » و « جهان آن چنان كه وسيله اى براى رشد و كمال انسانها باشد » براى هر متفكَّرى كه بخواهد به اين سؤالات : من كيستم از كجا آمدهام براى چه آمدهام و به كجا مىروم جواب قانع - كننده بدهد ، نه اين كه آنها را زير پاى خيالات و اصطلاح بافيها پايمال و نابود سازد ، بديهىترين مسأله ايست كه بىنياز از اثبات است . باز بايد گفت : همين مسأله با انگيزهء منطقى كه متذكَّر شديم براى هر كس مطرح شود ، قطعا بايد به دنبال پيدا كردن پاسخ آن برود ، اگر چه شرايط گوناگون ذهنى انسانها به پاسخهاى متنوّعى رهنمون شوند . شما عين همين سؤالات را يا صراحتا و يا تلويحا در افكار مغرب زمينىها از زمان افلاطون تا كنون با عبارات گوناگون خواهيد ديد ، چنان كه در مشرق زمين :
روزها فكر من اينست و به شبها سخنم
كه چرا غافل از احوال دل خويشتنم
از كجا آمدهام و آمدنم بهر چه بود
به كجا مىروم آخر ، ننمائى وطنم
از اين ديدگاه و با نظر به همين انگيزهء بسيار ريشه دار در نهاد انسانها است كه مجبورند شناختهاى خود را در قلمرو انسان و جهان با آنچه كه مسير « حيات معقول رو به هدف اعلا » اقتضا مىكند ، هماهنگ و منسجم بسازند اين روش عقلانى رضايت بخش نه شرق مىشناسد و نه غرب ، چنان كه اختصاصى به سه قطعهء زمان ( گذشته ، حال و آينده ) هم ندارد .