مسئلهء دوم -
به نظر مىرسد كه اگر مبناى منحصر براى تفكيك دو قلمرو مزبور « انسان و جهان آن چنان كه هستند » و « انسان و جهان آن چنان كه بايد » منتفى ساختن اخلاق و مذهب كه عوامل رشد روحى انسانها هستند ، از قلمرو تفكَّرات نبوده باشد ، حدّاقلّ از عوامل بسيار نيرومند منتفى ساختن اخلاق و مذهب از جوامع انسانى بوده است . ( 1 ) ممكن است گفته شود : نفى اخلاق عالى انسانى و مذهب كه بيان هدف والاى جهان هستى و زندگى منحصرا در اختيار آن تلقّى شده است ، اگر اصالت داشت ، از ديدگاه بعضى متفكَّران نفى نمىشد . اين اعتراض هيچ پايهء منطقى ندارد ، زيرا همهء ما مىدانيم كه موضوع اساسى علوم و روانشناسى ، روان است ، و متأسّفانه آنچه در اين علوم مورد اهمّيّت قرار نمىگيرد ، خود روان است كه موضوع اين علوم است و همچنين فعّاليّتها و نمودهاى فوق العاده با اهمّيّت احساسات عالى و عواطف بسيار لطيفى كه مربوط به نيروئى به نام دل است و همهء آثار و كتب جاودانى ادبيّات پر از آنها است ، به هيچ وجه مطرح نمىشوند آيا معناى اين بىاعتنائى به روان و به آن فعّاليّتها و نمودها اين است كه آنها اصالت ندارند پاسخ حلَّى اعتراض فوق اين است كه در دورانهاى اخير فشار زندگى ماشينى براى مغرب زمينىها جز با تلقين اين مسأله كه ما بايد زندگى به مقتضاى علم بكنيم و علم چنين است كه صنعت و ماشين را به همين شكل بوجود آورده است ، قابل تحمّل نمىباشد .