در خود غوطه ور مىسازند . پس اين انسان چه بخواهد و چه نخواهد تبلورى از بايستگىها و شايستگىها مىگردد و اختلاط « آن چنان كه هست » و « آن چنان كه بايد » در اين موجود به قدرى شديد است كه تفكيك و تجزيهء آن دو در حيات روانى وى تقريبا امكان ناپذير است .
باضافهء اين احتمال كه وقتى يك انسان پاى به عرصهء زندگى مىگذارد زمينهء عناصر فرهنگى ريشه دارى را كه نسل طولانى او داشته است ، مانند پديدههاى ارثى با خودش به اين دنيا مىآورد . و امّا « جهان آن چنان كه هست » از دو راه با وضعى شبيه به « جهان آن چنان كه بايد » براى ما مطرح است :
راه يكم -
احتياج قطعى انسانها به تصرّف و ايجاد دگرگونى در اجزائى از طبيعت كه بتواند پاسخگوى ابعاد مختلف حيات آنان باشد . بدين جهت اغلب شئون زندگى ما در اجزايى تصرّف شده از طبيعت مانند مكانها ، لباسها و ماشينها و هزاران نوع اجزاى دگرگون شده از موادّ ابتدائى طبيعت سپرى مىشود . اين تصرّفات و ايجاد دگرگونىها در اجزاء طبيعت ، ما را با اجزائى از « جهان چنان كه بايد » در ارتباط قرار مىدهد .
راه دوم -
قرار دادن جهان طبيعت در حيطهء درك و شناخت است كه اگر چه بطور مستقيم ، مفهوم « بايد » ى در كار نيست ، ولى هيچ كس در اين حقيقت ترديد ندارد كه ما انسانها اگر چه با هدفگيرى شناخت « جهان آن چنان كه هست » به سراغ شناخت جهان مىرويم ، ولى نتيجه اى جز شناخت جهان با حواسّ و ديگر ابزار شناخت معيّن و شناخت جهان با گزينش و هدف گيرىهاى خاصّ خود به دست نمىآوريم . پس در حقيقت ، كسى كه ادّعا مىكند بشر توانايى رويارويى با « جهان و انسان آن چنان كه هستند » را بطور مطلق دارد ، آرزوى درونى خود را بيان مىكند كه هرگز جامهء عمل نخواهد پوشيد . با توجّه لازم بدين مسأله روشن مىشود كه مسائلى كه در دو قلمرو انسان و جهان مطرح مىگردد ، براى همهء انسانهاست ، و مرزهاى اقليمى نمىتواند متفكَّران را در