كاپلستون و ماكس پلانك هم داريم كه به اضافهء داشتن دانش ، انسانهاى اخلاقى هم هستند . اين احترام در مشرق زمين كه بطور فراوان ديده مىشود ، معلول تقليد و تحت تأثير قرار گرفتن در جاذبهء شخصيّتها نيست ، بلكه چنان كه ممكن است ناشى از آن باشد ، ممكن است ناشى از احترام به خود معرفت نيز بوده باشد و اين احترام به معرفت هم از جنبهء اخلاق عالى انسانى لازم است و هم از خطر « اينست و جز اين نيست » كه موجب طرد احساساتى نظريّهء هر صاحبنظرى مخالف مىباشد ، جلوگيرى مىنمايد . ما در دوران خود شاهد بعضى از متفكَّران در مغرب زمين بودهايم كه با « جز اين نيست » هاى جزمى افراطى همهء تراوشات فكر بشرى را طرد مىكنند اين حالت در بعضى از مشرق زمينىها هم وجود دارد . مولوى اين بيمارى را هفتصد سال پيش چنين تشخيص داده است .
سخت گيرىّ و تعصّب خامى است
تا جنينى كار ، خون آشامى است
مطلب پنجم -
فلسفههاى مغرب زمين بر تفكيك انسان و جهان « آن چنان كه هستند » از انسان و جهان « آن چنان كه بايد » . شديدا تأكيد مىورزند . در صورتى كه فلسفههاى مشرق زمينيان نه تنها بر تفكيك مزبور تأكيد نمىورزند ، بلكه كمال معرفت بشرى را در انسجام و هماهنگى در هر دو قلمرو مىدانند .
اين مطلب هم به عنوان مختصّات هر يك از دو فلسفهء شرق و غرب ذكر شده است ، و يا ممكن است چنين مطلبى براى تفكيك دو نوع فلسفه از همديگر گفته شود . بهر حال ، اين تفكيك و تفاوت نيز مانند گذشتهها خيال و پندارى بيش نيست . براى توضيح اين مدّعا ، مسائل زير را در نظر مىگيريم :
مسئلهء يكم -
چگونه مىتوان انسان « آن چنان كه هست » را از « انسان آن چنان كه بايد » تفكيك نمود ، در صورتى كه هر انسانى در هر جامعه اى و در هر دورانى كه چشم به اين دنيا باز مىكند و در يك خانواده كه جزئى از جامعه است قرار مىگيرد ، بدون استثناء امواج آداب و رسوم فرهنگى و مقرّرات و قوانين اخلاقى و اقتصادى و اجتماعى و سياسى بر سرش مىتازند و اين موجود را