كلَّيّت ندارد و نمىتواند مشخّص و متمايز كنندهء تفكَّرات آن دو بوده باشد .
پيش از ورود به بررسى تفاوتهاى مزبور ، سه اصل مهمّ را مورد تذكَّر قرار مىدهيم : اصل يكم - موقعيّتهاى متنوّع متفكَّران در ارتباط با انسان و جهان ، مسائلى مناسب آن موقعيّتها بوجود مىآورد ، و چون آن مسائل گسيخته از انسان و جهان نيست ، لذا براى هر متفكَّرى كه آن موقعيّتها بوجود بيايد ، همان مسائل براى او نيز مطرح خواهد شد .
اصل دوم - هيچ واقعيّتى در اين دنيا براى انسان متفكَّر روشن نمىشود مگر اين كه در پيرامون نزديك يا دور بالنّسبه به آن واقعيّت روشن شده ، تاريكىها و نيمه تاريكىها وجود دارد .
اصل سوم - عكس اصل دوم است ، به اين معنى كه براى هيچ متفكَّرى ، واقعيّتى تاريك وجود ندارد مگر اين كه در پيرامون نزديك يا دور بالنّسبه به آن واقعيّت ، تاريكىها و روشنائىها و نيمه روشنائىها وجود دارد .
با توجّه دقيق به سه اصل فوق ، مىتوان گفت : اگر موقعيّتى خاصّ اقتضاء كند كه مثلا يك متفكَّر به تفكَّر در بارهء زمان از نظر ذهنى يا عينى بودن آن ، وادار شود ، تحقيق و شناخت اين پديده بعنوان نياز ذهنى او يك ضرورت حياتى تلقّى مىگردد ، چنين متفكَّرى بدون حلّ مسالهء فوق ، حيات فكرى خود را ناقص مىبيند ، حال اگر فرض كنيم براى متفكَّر ديگر ضرورت شناخت اين پديده بحدّى نرسيده است كه آن را جزئى از حيات فكرى خود ، تلقّى نمايد ، در اين فرض نبايد گفت كه مسأله اى بنام مسألهء زمان وجود ندارد ، زيرا متفكَّر دوم آن را ضرورى نمىداند ، يا اصلا توجّهى به آن ندارد . دليل اين مسأله اين است كه انسان ، هر كس كه باشد و از هر نژاد و اقليمى كه فرض شود ، با حواسّ و ذهنى كه دارد ، با حركت در برون ذات و درون ذات روياروى است و اين روياروئى قطعا مسأله اى بنام زمان را در واقع دارا مىباشد كه اگر شخصى متفكَّر توجّهى
ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي ) — صفحة 166
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص١٦٦