اين تقسيم را صحيح مىدانند ، تفاوتهاى زير را ميان دو نوع فلسفه و جهانبينى در نظر مىگيرند : 1 - فلسفهء شرق يك رشته تفكَّراتى است كه از روحانيّت و حقايق ماوراى طبيعى اشباع شده است ، در صورتى كه فلسفهء غرب بيشتر طبيعت گراست و عينىتر از فلسفهء شرق حركت مىكند .
2 - فلسفهء شرق ، اغلب از تعقّل محض در بارهء واقعيّات هستى بهره بردارى مىكند ، در صورتى كه فلسفههاى غربى از رنسانس ( عصر نهضت ) به اين طرف ارتباط با واقعيّات را بوسيلهء حواسّ و ديگر ابزار شناخت بيشتر ترجيح مىدهند .
3 - فلسفهء غرب ، اصرار بر پيدا كردن مفاهيم و تعريفات و اصول و قواعد كلَّى در بارهء جهان هستى نمىورزد ، و بيشتر به روش تجربى در معرفت تكيه مىكند و به روش تجزيه اى بيشتر اهمّيّت مىدهد ، در صورتى كه فلسفهها و جهانبينىهاى شرقى اغلب براى پيدا كردن اصول كلَّى كه تفسير كنندهء مجموع جهان هستى باشد ، مىكوشند .
4 - در فلسفهء مغرب زمين انتقاد و تجديد نظر در بارهء اصول و قواعد كلَّى فلسفى كه از دورانهاى گذشته بيادگار مانده است ، مطلوب ، بلكه از ديدگاه برخى از متفكَّران آن سرزمين ضرورى تلقّى مىگردد ، در صورتى كه فلسفه و جهانبينى شرقى به آن اصول و قواعد با ديدهء احترام مىنگرد و كمتر به انتقاد از آنها مىپردازد .
5 - فلسفههاى مغرب زمين براى تفكيك انسان و جهان « آن چنان كه هستند » از انسان و جهان « آن چنان كه بايد باشد » شديدا اصرار مىورزند ، مگر بعضى از مكتبهائى كه در قرن نوزده به وجود آمده است . ولى فلسفههاى شرق بر اين تفكيك تأكيد نمىكنند ، بلكه كمال معرفت بشرى را در انسجام و هماهنگى دو قلمرو مىدانند . به نظر مىرسد كه هيچ يك از اين تفاوتها در هيچ يك از دو اقليم
ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي ) — صفحة 165
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص١٦٥