كارى با ديگران ندارم » معادل اين قضيّه است كه : « من خود را از كانون نور قطع مىكنم و با ادامهء نور خودم به مقصد مىرسم » دليل اين مطلب خيلى روشن است ، زيرا كانون و منبع اصلى نور معرفت و گرديدن خدا است [ البتّه تشبيه خدا به كانون و منبع نور يك تشبيه نارسا است ولى براى توضيح مقصود چاره اى جز آوردن اين گونه تشبيهات نداريم ] و خداوند متعال نورى را كه به جهت استحقاق و شايستگى به يك انسان عنايت مىفرمايد ، يك پديدهء شخصى و مملوك انحصارى نيست و خود همان استحقاق و شايستگى كه موجب نورانيّت روحى يك انسان گشته است ، مقتضى بسط و گسترش آن بر همهء انسانهاى قابل را در درون خود دارد . اين يكى از مختصّات عرفان منفى است كه مىخواهد نور ربّانى را در انحصار خود قرار بدهد و نمىداند كه با اين انحصارگرايى ، همان نور مبدّل به ظلمت تباه كننده مىگردد زيرا براى تحقّق بخشيدن به انحصار قطعا عامل خودپرستى در درون انسان دست به كار خواهد گشت . به همين جهت است كه در عرفان گرايىهاى معمولى دسته بندىهائى ديده مىشود كه با اصل الطَّرق إلى اللَّه بعدد أنفاس الخلائق ( راهها بسوى خدا به عدد نفوس يا انفاس خلايق است ) . سازگار نمىباشد ، مخصوصا با نظر به تباين و تضادّى كه گاهى در بارهء يكديگر ابراز مىنمايند . بعنوان مثال به داستان كوچكى كه ميان جنيد بغدادى و حسين بن منصور حلَّاج اتّفاق افتاده است ، دقّت فرمائيد . عبد الرّحمن جامى مىگويد : « وقتى در سراى جنيد بِزَد ( حسين بن منصور ) گفت : كيست گفت : « حقّ » جنيد گفت : نه حقّى ، بلكه به حقّى ، أىّ خشبة تفسدها يعنى كدام چوب و دار است كه به تو چرب شود ( 1 ) . » البتّه ترجمهء مزبور از جامى است ، ولى ترجمهء
ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي ) — صفحة 70
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٧٠
هامش
( 1 ) . سبحة الابرار - عقد چهارم - جامى .