نيافته است ، حقّ ادّعاى عرفان مثبت را ندارد . چنان كه كسى كه هنوز نتوانسته است در بارهء خويشتن عدالت بورزد [ كه اين عدالت بدون بر كنار شدن از هواهاى نفسانى امكان ناپذير است ] چگونه مىتواند در بارهء ديگران عدالت نمايد
45 ، 47 - يصف الحقّ و يعمل به ، لا يدع للخير غاية إلَّا أمّها و لا مظنّة إلَّا قصدها ( حقّ را توصيف و عمل به آن مىنمايد ، براى خير [ و كمال ] هيچ نهايتى را رها نمىكند مگر اين كه قصد رسيدن به آن را دارد و هيچ مورد گمان خير و رشد را از دست نمىدهد ، مگر اين كه وصول به آن را قصد مىكند ) .
چون حركت انسان عارف بر مبنا و انگيزهء حقّ است ، لذا حقّ را توصيف و عمل به آن براى او ضرورى است
در بحث بالا و در مسائل قبلى اشاره كرديم كه هيچ كسى حقّ ادعاى وصول به مقام عالى عرفان الهى را ندارد مگر اين كه تا حدّ مقدور با قانون هستى آشنا شود و از قانون موجوديّت خويشتن نيز آگاهى داشته باشد و بتواند بر مبناى آن قانون حركت كند . براى كسى كه هستى يك چهرهء مبهم دارد و از خويشتن نيز جز مقدارى فعّاليّتهاى مغزى و احساسات معمولى چيزى نمىداند ، هرگز از عرفان الهى چيزى نخواهد فهميد .
شخص عارف با اين آشنائى با قانون هستى و قانون موجوديّت خويشتن است كه مىتواند حقّ را توصيف نمايد اين دو آشنائى ، قدرت توصيف حقّ را بوجود مىآورد و احساسات و تفكَّرات آدمى را در بارهء حقّ به ثمر مىرساند .
انسان عارف فقط با اين دو آشنائى است كه در توصيف حقّ اميال و هواهاى خود را دخالت نمىدهد و از بازيگرىهاى بىاساس مغز در امان مىماند .
دو آشنائى مزبور موقعى به حدّ اعلاى نتيجه مىرسد كه عمل مطابق آن ، انجام بگيرد ، زيرا :