روستا مىشويد . فرض كنيم كه اين روستائى بكلَّى از علم و كتاب بى خبر است و در صحنهء زندگى وى پديده هائى بنام كتابها و حقيقتى بنام علم اصلا مطرح نيست . شما راه روستا را پيش مىگيريد و به مقصد مىرسيد ، و در خانهء او را كه فرضا حسن نام دارد مىزنيد و مىپرسيد كه حسن كجا است ، مىخواستم به خدمتش برسم ، فرزند حسن مىگويد : در آن كوچه مشغول ساختن طويله براى الاغهاى خود مىباشد . شما به طرف آن كوچه حركت مىكنيد ، ناگهان به اين فكر مىافتيد كه : خوب ، من كه اين راه را بايد سپرى كنم و مسير حركتم هم ساكت و آرام است ، چه بهتر كه آن كتاب را با خود ببرم و در مسير خود چند مطلبى را در آن مطالعه كنم . راه را سپرى كرده و به جائى مىرسيد كه حسن مشغول چيدن خشتها يا آجرهاى طويلهء الاغهاى خود مىباشد . مطالعه تمام شده و سلام و احوالپرسى با حسن شروع مىشود . . . . در اين موقع چشم حسن به كتابى كه در بغل داريد ، مىافتد و از شما مىپرسد كه آنچه كه در بغل داريد چيست شما پاسخ مىدهيد : كتاب است . خوب ، كتاب ، بده به من ببينم كتاب يعنى چه حسن كتاب را براى ديدن از شما مىگيرد .
و با انگشتانش نرمى و سختى جلد كتاب را بررسى مىكند و مىبيند : كتاب هر چه باشد ، يك چيز سختى است كه مىتواند به مقدار يك خشت يا يك آجر در ديوار طويلهء الاغ نازنينش مقاومت داشته باشد . فورا از شما تقاضا مىكند كه دوست عزيز ، من براى ديوار طويله آجر كمى دارم ، اين يك چيز هم مىتواند كار يك خشت يا يك آجر را انجام بدهد ، اجازه بده اين را هم روى همان آجرها بچينم سپس برويم منزل و اكنون موقع غذا خوردن است و با همديگر غذا بخوريم . ترديدى نيست در اين كه اگر بگوئيد : اين كتاب خيلى با ارزشتر از آن است كه بجاى آجرى در ديوار گذاشته شود ، آن روستائى از شما خواهد رنجيد و اگر به زبان هم نياورد ، شايد در دل خود بگويد : كه ما مىشنيديم كه شهرنشينها مردم بخيل و لئيم هستند باور نمىكرديم ، ولى امروز با چشم
ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي ) — صفحة 64
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٦٤