بيائيد يك داستان كوچكى كه در آموزندگى ارزش حيات از عاليترين داستانهائى است كه بشر شنيده است ، بخوانيم : ابو ذر غفارى كه در راه شناساندن ارزش حيات انسانها به ربذه تبعيد شده بود ، آخرين روز زندگيش فرا مىرسد و آفتاب آن روز هم مانند ساير روزها مانند عمر وى به غروب نزديك مىشود ، همسر [ يا دخترش ] كه يگانه مونس او در آن بيابان بوده است ، با ديدن شكوه و حشمت و جلال آخرين لحظات زندگى آن انسان كامل ، ناله و شيون آغاز مىكند ، ابو ذر علَّت ناله و شيون او را مىپرسد ، او پاسخ مىدهد : تاريكى شب فرا مىرسد و تو در حال چشم بر بستن از اين جهان و نفسهايت به شماره افتاده است ، من به تنهائى در اين بيابان چه خواهم كرد ابو ذر مىگويد : ناراحت مباش ، به آن طرف نگاه كن كه كاروانى در حركت است و آن كاروان پس از زمانى اندك از اينجا به سوى مدينه عبور خواهند كرد . تو برو كنار جادّه و همين كه آنان از راه رسيدند ، بگو كه مردى [ يا مسلمانى ] در اينجا از دنيا رفته است ، بيائيد او را دفن كنيد و آنان ترا خواهند شناخت و ترا با خود مىبرند و به دودمانت مىرسانند . عزيز من ، وقتى كه آنان به بالين من نزديك شدند به آنان بگو : اين مرد وصيّت كرده است كه پيش از آنكه به كفن و دفن من اقدام كنند ، آن گوسفند را كه آخرين قسمت من از دنيا است ، ذبح كنند و بخورند و براى من مجّانى كار نكنند .
اين انسان كامل پروردهء مكتب انسان كامل علىّ بن ابي طالب ، نمىخواهد ديگران انرژىها و زمان زندگى خود را براى ابو ذر بدون عوض مستهلك نمايند ، اگر چه تكفين و تدفين اموات واجب كفائى است و براى اعضاى آن كاروان واجب عينى شده بود ، با اين حال ابو ذر فكر مىكند كه ممكن است آنان هنگامى كه جنازهء ابو ذر را ديدند و او را شناختند ، به اضافهء تكاليف واجب غسل و كفن و دفن او ، خدمات ديگرى را به جهت شخصيّت ابو ذر انجام بدهند ، لذا ابو ذر مانع آن مىشود كه يك عدّه انسانها مقدارى از نيروى حيات خود
ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي ) — صفحة 244
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٢٤٤