ناسازگار نيست ، بلكه اگر ما مرگ را پايان همه چيز بدانيم نه تنها شوخى و بازى در هر جا كه ممكن باشد امرى است مطلوب ، بلكه آن زندگى كه در مرگ تمام مىشود ، خود چيزى جز شوخى و مزاح و بازى نمىباشد :
روزگار و چرخ و انجم سر بسر بازيستى
گر نه اين روز دراز دهر را فرداستى
پس اين كه امير المؤمنين عليه السّلام مىفرمايد : به ياد آوردن مرگ مرا از بازى باز مىدارد ، قطعا با نظر به عالم پس از مرگ است كه صحنهء محاسبهء جدّى همهء اعمال و گفتارها و انديشهها را بدنبال خود خواهد آورد و اين صحنه ايست كه در پيشگاه خداوند حكيم و شاهد و قاضى عادل بوجود خواهد آمد . و نتيجهء اين گونه تفكَّر در بارهء مرگ است كه آدمى به اهمّيّت و جدّى بودن همهء شئون حيات [ از يك رويداد كوچك گرفته تا بزرگترين انديشهها و با عظمتترين و بزرگترين اعمال ] متوجّه مىگردد و نمىتواند اين زندگى را به شوخى بگيرد و آن را بازى تلقّى نمايد :
مرگ هر يك اى پسر همرنگ اوست
پيش دشمن ، دشمن و بر دوست ، دوست
آنچه مىترسى ز مرگ اندر فرار
تو ز خود مىترس اى جان هوشدار
روى زشت تو است بى رخسار مرگ
جان تو همچون درخت و مرگ برگ
گر بخارى خسته اى خود كشته اى
ور حرير و قزدرى خود رشته اى
مولوى
لذا بايد گفت : كسى كه بخواهد مرگش را خوب بشناسد ، لازم است كه زندگيش را خوب بشناسد . به اضافهء اين كه شوخى و مزاح معمولا بدون