نيروى تعقّل و انديشههاى واقع جويانه را مختلّ نموده و در نتيجه بىاعتنائى به حقائق و واقعيّات و قوانين جاريه در آنها را بوجود مىآورد و تدريجا وجود خود انسان شوخ به افسانه اى بىاساس تبديل مىگردد و بعبارت ديگر دندانههاى قانونگير مغز آدمى سائيده مىشود و قلب در تيرگىها فرو مىرود و موجب كراهت و تنفّر آدمى از خويشتن مىگردد .
15 ، 16 - فإذا كان عند الحرب فأىّ زاجر و آمر هو ما لم تأخذ السّيوف مأخذها ، فإذا كان ذلك كان أكبر مكيدته أن يمنح القرم سبّته ( در آن هنگام كه وارد كارزار شود دستور دهنده و مدّعى بزرگى است مادامى كه شمشيرها در مجراى خود به كار نيفتاده باشند ، وقتى كارزار شروع و شجاعان طرفين با شمشير بر سر يكديگر تاختن گرفتند ، بزرگترين حيله اى كه به كار مىبندد ، باز كردن اسافل اعضايش در ديدگاه شجاع بزرگ و رادمرد است [ و با اين حيلهء پست فطرتانه خود را از مهلكه نجات مىدهد ] )
قهرمان قهرمانان با اسافل اعضايش زندگى خود را تضمين مىكند
حركت كنيد ، بتازيد ، حمله كنيد ، بزنيد ، نترسيد و شجاع باشيد ، اين منم كه غائلهء جنگ را با پيروزى مرتفع خواهم كرد . شمشيرها را كنار گذاشته تيراندازى شروع كنيد ، برو پيش ، برگرد به عقب ، از ميمنه دفاع كنيد ، ميسره بيايد جلو ، پرچمها را همواره در اهتزاز نگهداريد . . . و همهء اين تحريكات سلحشورانه و قهرمانانه در يك جمله مختصر مىشود كه سخن اين قهرمان قهرمانان را كه در كنار گودى ايستاده و فرمان لنگش كن را مىدهد بشنويد ناگهان به اين فكر مىافتد كه مبادا فردا بازماندگان كشته شدگان بر او حمله آورده و بگويند : سردار معظَّم اين چه جنگى بود كه حتّى يك جراحت ناچيز بر بدنت وارد نساخته است ، ولى هزاران انسان را با فرمان لنگش كن به خاك و خون انداختى