تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي ) — صفحة 154

مساهمون:

ص١٥٤
كدامين يوسف اى بينوا يوسف دوران جوانى اگر بتوانى گام بر فوق هستى بگذارى و همهء جرياناتى كه در هستى رويداده است ، برگردانى كه بار ديگر كار خود را از آغاز شروع نمايد ، يوسف جوانى تو هم به كنعانى كه تو مىخواهى باز خواهد آمد اى مسافر مضطرب ، به اين چاه كه تو افتاده اى عميقتر از آن است كه طنابى به در ازاى هستى بتواند به قعر آن برسد و ترا در سطلى گذارد و از آن بيرون بياورد . كدامين گلستان اين كلبهء احزان كه تو در آن قرار گرفته اى اگر چه در ميان رختخواب پرنيانى غنوده باشى لب همان گور تاريك است كه براى بلعيدن بدن ناز پرورت دهان باز كرده است . آن كدامين دل غمديده است كه از اين گرداب نهائى نجات پيدا خواهد كرد او در حال شمردن آخرين حركات و اهتزازات خويش است كه در اندك زمانى بعد غذاى لذيذى براى ماران و موران گور تاريك تو خواهد بود . اين شورش سر از آن شورشها نيست كه سر را رها كند كه سر بتواند به سامان خود باز گردد . اين كاسه سر مىرود كه حساب مستىها و غرور و نخوتهاى خود را با حشرات زمينى تصفيه نمايد و خاك زمين را براى بيدار كردن مستان گيج و سر در گمى كه قدم بر آن مىگذارند و از آسمان باج مىخواهند ، آماده بسازد .
مست است زمين زيراك خورده است بجاى مى در كاس سر هرمز خون دل نوشروان بس پند كه بود آنگه بر تاج سرش پيدا صد پند نو است اكنون در مغز سرش پنهان
خاقانى بهار عمر همهء بهاران با نسيمهاى بيدار كنندهء خود جسم ترا نواخته و عقل ترا به خزانى كه بىامان به دنبال مىآمد بيدار ساخته و رفته‌اند . اين خزان نهائى هيچ بهارى در پى نخواهد داشت تا چمنى بيارايد و مرغ خوشخوانى چتر گل بر سر كشد . تاريكىهاى افق بر تيرگىها و تراكم خود مىافزايند و
ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي ) — صفحة 154 | محمد تقي جعفري