را با آن آب متورّم مىسازد . تلاش و تكاپوى حياتش را با تن دادن به هرگونه مشقّت و خستگىها در همين زندگى پست دنيوى صرف نموده نقدينهء سرمايهء هستىاش را سكَّه به سكَّه ببازار زندگى حيوانى آورده و در برابر شهوات و خودخواهىهايش از دست مىدهد . اين سست عنصر دون صفت با تفكَّرات خام در بارهء نيازهاى حياتش دلخوش است . اين مسافر سر به هوى و هوس در فكر منزلگههاى بعدى نيست و به جهت حجابهاى ضخيمى كه از شهوات و خودكامگىها بر ديدگانش زده است ، حتّى دو قدم بعدى را هم نمىبيند . او نالههاى سوزان منزلگه بعدى را كه بسيار نزديكند نمىشنود ، احتمال ناگواريها و مصيبتهائى كه سر راهش را گرفته و او را به زانو در خواهند آورد نمىدهد ، همهء فرداها را مانند ديروزها مىپندارند كه در آن روزها خنديده است و جست و خيزها نموده است . نه تنها خود ترس بلكه مفهومى از ترس هم به مغز مختلَّش راه نمىيابد كه اين ذوقها و خوشگذرانىها ، چه آتشها و دودهاى خفقانآورى را بدنبال خود خواهند آورد -
آتشش پنهان و ذوقش آشكار
دود او ظاهر شود پايان كار
ترس از چه ترس از عكس العملهاى ذخيره شده در پشت پرده و دور از ديد كوته بينش ، از عملهائى كه انجام داده و در خيال خود آنها را به ديار نيستى محض فرستاده است ترس از معلولهائى كه او چه بداند و چه نداند ، بخواهد يا نخواهد با شديدترين رابطه بدنبال علَّتهائى كه بوجود آورده است ، گريبانش را خواهند فشرد . بدينسان در دامان امواج فتنهها و لغزشها به - حركت خود ادامه مىدهد ، بكجا روبگرداب بىامان مرگ . اگر اين مسافر معناى سفر و هدف آن را مىدانست ، هرگز در سر راه خود به منزلگهى به نام مرگ نمىرسيد ، بلكه آنچه مىديد ، پلى بود كه با كمال آرامش و سرور از آن عبور ميكرد -
گر مرگ رسد چرا هراسم
كان راه به تست مىشناسم