رانده شدن مشقّتبار از اين دنيا ، [ يعنى در آستانهء مرگ ] )
مسافر در منزلگه مرگ
اينك مسافر راه زندگى منزلها سپرى كرده ، راهها پيموده و همهء شئون سفرى كه از آن او بود ، يكى پس از ديگرى پشت سر گذارده ، تدريجا افق ديدگاهش تاريكتر مىشود و چند قدمى خود را نمىبيند . به راه خود ادامه مىدهد ، هنوز هم باور نمىكند كه تاريكى افق كه كم كم ديدگانش را مىفرسايد هرگز به روشنائى مبدّل نخواهد گشت ، او حتّى به اميد يك دقيقه بعد نمىخواهد از مركب چموش و سركش خودكامگىها فرود آيد و عيش و عشرت را به پايان رسيده تلقّى كند ، ولى كدام دقيقه ، كدام ثانيه خود در چه حالست كه خودكامگى هم داشته باشد عيش و عشرت كدامين عيش و عشرت در آن هنگام كه در جستجوى وسائل تسليت بخويشتن است ، افق به تاريكىها و طوفانهاى خود مىافزايد .
ناگهان به ذهنش مىرسد كه زندگى از اين طوفانها و تاريكىها فراوان دارد كه مدتى فضاى درون را اشغال مىنمايند و سپس تدريجا مرتفع مىگردند و بار ديگر با باز شدن افق فضاى درون روشنائى خود را از سر مىگيرد .
بدينسان در موقع بر هم زدن محتويات حافظه براى پيدا كردن سخنى يا رويدادى تسليت انگيز ، ناگهان چند بيت از حافظ بزرگ از لابلاى حافظه سركشيده براى تسليت بسراغش مىآيند ، آرى :
يوسف گمگشته باز آيد به كنعان غم مخور
كلبهء احزان شود روزى گلستان غم مخور
اى دل غمديده حالت به شود دل بد مكن
وى سر شوريده باز آئى به سامان غم مخور
گر بهار عمر باشد باز بر طرف چمن
چتر گل بر سركشى اى مرغ خوشخوان غم مخور