است ، به سفرى ديگر رهسپارش كنند ، در تابوت چوبين گذارده فرزندان و فرزند زادگان و انبوه برادران مركب چوبين را با آن محتوايش بر روى دوش بسوى ديار غربت جايگاهى كه همهء ديدارها در آنجا قطع شده ، و تنهائى وحشتزائى در آن حكمفرما است ، كشيدند و كالبدش را بر خاك و روحش را بر عملش سپردند و برگشتند . پس از انصراف تشييع كنندگان و ناله و شيون كنندگان براى گرفتن پاسخ به سئوالات بهت انگيز و فاش كنندهء لغزشهاى امتحان در گودال قبرش نشاندند . )
مىپوشانند و بر مركب چوبين سوارش مىكنند و مىبرند
چند قطعه پارچهء ناچيز لباس او مىشود كه براى پوشيدنش به اندازه گيرىها و صرف وقتهاى طولانى خيّاطان و ايستادن در برابر آئينههاى نيم قدّ و تمام قدّ هيچ نيازى نيست ، ملاحظهء سرما و گرما و شب و روز و مقبوليّت در ميان مردم و آرايش براى اندام در اين لباس بسيار موقّت و بىدوام شرط نمىشود ، زيرا اين خود مسافر نيست كه آن را مىپوشد ، بلكه ديگران كه خود چند صباح ديگر از همين گذرگاه عبور خواهند كرد با ديدهء گريان براى او مىپوشانند . خيّاط زبردست اين لباس فرجامين خيّاط همان لباس نخستين است كه هنگام ورود از دروازهء زندگى ، قابله اى تبسّمكنان بر او پوشانده بود .
پس از پوشاندن اين لباس فرجامين او را مىكشند . او را مىكشند ، يعنى چه چه كسى را مىكشند و بكجا مىكشند اين همان نيرومند پر تحرّك و پر جست و خيز بود كه با غرّش اراده اش كيهان بزرگ را زير پايش مىديد كه مىلرزد و از او تخفيف در تكليف التماس مىكند . اين همان سدّشكن نافرمان است كه همهء قوانين زندگى اجتماعى را تارهاى عنكبوتى مىديد و همهء اصول « حيات معقول » را پندارهائى بىاساس كه توانائى گستاخى بدامان كبر