و نخوت او را نداشتند . همهء خواستههاى بشرى را تابع و طفيلى خواستههاى خود مىديد و همهء افراد بنى نوع انسانى را وسيله و خود را هدف از هستى تلقّى مىكرد . اين همان هدف اعلاى هستى است كه اكنون وسيلهها او را مىكشند و مىبرند . اين همان انتقام نقدى است كه وسيلههاى قربانى شده در راه هدفهاى حيوانى او ، در انتظارش بودند . او را مىبرند در حالى كه قدرت اين خواهش را ندارد كه بگويد : « كمى آهسته تر برويد » ، « يكى از دو دستم زير سرم مانده است ، آن را برداريد و بر پهلويم دراز كنيد » بكجا مىكشند و مىبرند به جائى كه هر وقت صحبتى از آن بميان مىآمد ، مىگفت كه -
زان پيش كه غمهات شبيخون آرند
فرماى كه تا باده گلگون آرند
تو زر نه اى اى غافل نادان كه ترا
در خاك نهند و باز بيرون آرند
( 1 ) هر موقعى كه به او مىگفتند : به هوش باش كه « چيزى كه از بالا شروع شده است در پائين ختم نخواهد گشت » سر بسوى خدمتكار بر مىگرداند كه پياله را بياور و -
مىخور كه از اين فسانهها كوته نيست
مستى و ناهشيارىهاى روح افكن امان نمىداد كه حتّى با مشاهدهء بروز حيات از همين خاكدان ، احتمال ظهور دوم براى بقاء ابدى بدهد . آرى احتمال ، احتمالى كه به جهت اهمّيّت موضوع محتمل از همهء يقينها محرّكتر و نگران كننده تر است .
مسافر خسته و كوفته را با دستهائى كه در زندگى بدامان كبر و خودخواهىهايش نزديك نمىشد ، به بستر خاك تيره نهادند و چند لحظه با چشمان خيره به آن تسليم بىاختيار به خاك و حشراتش نگريستند آيا واقعا اين
هامش
( 1 ) . رباعيّات منسوب به خيّام .