جمله گفتندش كه جان بازى كنيم
فهم گرد آريم و انبازى كنيم
هر يكى از ما مسيح عالمى است
هر الم را در كف ما مرهمى است
گر « خدا خواهد » نگفتند از بطر
پس خدا بنمودشان عجز بشر
ترك استثنا مرادم قسوتيست
نى همين گفتن كه عارض حالتيست
اى بسا ناورده استثنا به گفت
جان او با جان استنثا است جفت
هر چه كردند از علاج و از دوا
گشت رنج افزون و حاجت ناروا
از قضا سركنگبين صفرا فزود
روغن بادام خشكى مىنمود
از هليله قبض شد ، اطلاق رفت
آب آتش را مدد شد همچو نفت
سستى دل شد فزون و خواب كم
سوزش چشم و دل پر درد و غم
شربت و ادويه و اسباب او
از طبيبان ريخت يكسر آبرو
آن طبيب الهى پس از معاينهء كنيزك مىگويد :
گفت هر دارو كه ايشان كرده اند
آن عمارت نيست ويران كرده اند
طبيبان با كبر و نخوتى كه داشتند ، مىخواستند خواصّ دواها را به ذات آنها نسبت بدهند ، نسبتى كه تغييرناپذير و مستقلّ و بىنياز از ارادهء خداوندى است لذا خداوند به آنان نشان داد كه تأثير همه چيز وابسته به مشيّت او است ، تا طعم سبب سوزى او را بچشند -
از سبب سازيش من سودائيم
وز سبب سوزيش سوفسطائيم
( 1 ) در تفسير آيهء دوم : * ( وَاذْكُرْ رَبَّكَ إِذا نَسِيتَ . . . ) * دو احتمال وجود دارد :
هامش
( 1 ) . منظور مولوى از سوفسطائى در بيت فوق معناى اصطلاحى آن كه هيچ واقعيّتى و قانونى را قبول ندارد ، نمىباشد ، بلكه مقصود اينست : مشروط بودن سببيّت سببها به مشيّت خداوند موجب مىشود كه به موجوديّت و قانون هيچ واقعيّتى در برابر مشيّت خداوندى تكيه نكنم و از اين جهت حالتى شبيه به سوفسطائيان پيدا كنم ، با اين تفاوت كه من استمرار موجوديّت و قانون همهء اشياء را به خدا مستند مىدارم ، ولى سوفسطائى خودفريب آن كمال و فيّاض مطلق را ناديده مىگيرد و همهء واقعيّات را منكر مىشود .