تخطي إلى المحتوى الرئيسي

علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (بوستان كتاب)(فارسى) — صفحة 603

مساهمون:

ص٦٠٣
نوف نقل مىكند : آن‌گاه علىبن ابىطالب دستى بر ريش خود برد و سخت بگريست . * * * ضراربن حمزه صابى مىگويد : من گواهى مىدهم امام بعضى اوقات مىديدم در پشت پردهء تاريك شب ايستاده و دست بر ريش خود داشت و مىناليد و مىخروشيد و با اندوه تمام گريه مىكرد و مىگفت : اى روزگار ، اى دنيا ! از من دور شو ، چرا آهنگم را كرده و مشتاق من شده‌اى ؟ آن‌روز مباد كه نوبت تو فرا رسد ، نه ، هرگز ! من فريب تو را نمىخورم ، ديگرى را گول بزن ، من به تو نيازى ندارم . من تو را سه‌طلاقه كرده‌ام و ديگر به‌سوى تو باز نمىگردم . زندگى تو كوتاه و ارزش تو اندك و آرزويت پست و بىارج است . آه ! از كمى توشه و دورى راه و درازى سفر و بزرگى مقصد . . . . اين شور و هيجان را كه امام در زندگى خود شناخته ، در هر قسمت از نهج‌البلاغه به‌چشم مىخورد : هم در مقام خشم و غضب و هم در آن‌جا كه مهر و عاطفه را برمىانگيزد ، همراه اوست . حتى آن‌جا كه او سستى و كوتاهى يارانش را در پشتيبانى از حق ديد ، در حالىكه ديگران راه باطل خود را با جان و مال يارى مىكردند ، سخت رنجيد و لب به شكايت گشود و گله‌ها كرد و سرزنش‌ها نمود كه تند ، شكننده و پرصدا بود ، همچون تندر و رعد در شب‌هاى طوفانى ! در اين زمينه كافى است كه خطبهء جهاد را بخوانيد كه با اين جملات شروع مىشود : « اى مردمانى كه در ظاهر گرد هم آمده‌ايد و دل‌ها و هدف‌هايتان گوناگون است ! سخنان شما سنگ خارا را مىشكند و نابود مىسازد . . . » با مطالعهء اين خطبه ، به‌خوبى درك خواهيد نمود چه شور و غوغاى دردناكى از دل پرخون امام برخاسته و به اين خطبه چه گرمى و شور و حياتى بخشيده است . نوشتن دربارهء مهر على كه همه جا به آثار او گرمى مىبخشد ، پايان‌ناپذير است كه