آنجا كه سلمه حاكم تغلب و برادر او « شرجيل » فرمانرواى بكر ، به نبرد با يكديگر پرداختند و به شكست و قتل شرجيل انجاميد . « 1 » هنگامى كه سلمه آگاه شد برادرش كشته شده ، بسيار بىتابى كرد و پشيمان گشت ، زيرا فهميد منذر مىخواهد تا برادران بهدست يكديگر كشته شوند ؛ يك دم آرام نداشت و به همين جهت از طايفهء « تغلب » به « بكر » پناه برد . طايفهء « بكر » به او گفتند : ما پس از برادرت ، حاكمى جز تو نداريم .
منذر هنگامى كه اين مسئله را دريافت ، هوس ننگين شاهانه ، وى را خشمگين ساخت ، و نمايندهاى نزد طايفهء بكر فرستاد و آنان را به فرمانبرى از خود خواند و هشدار داد بايد كليّه امور خود را بهدست وى بسپارند .
بديهى بود كه طايفهء بكر از انجام چنين كارى سرباز زند . غرور ، جهالت و نادانى منذر و خودسرى شاهانه در مغز او به غليان آمد و به « شرف پدرش » سوگند خورد كه بهسوى طايفهء بكر لشكركشى خواهند كرد و اگر بر آنان چيره گردد ، در قلهء كوه « اواره » سرهاى همهء آنان را از تن جدا سازد تا جويى از خون از قلهء كوه سرازير گردد !
منذر همراه گروه نادانى چون خود ، بهسوى طايفهء بكر كه به شدّت در فقر ، بيچارگى و فشار زندگى مىكردند ، به راه افتاد . با توطئهء كوچكى كه پىريزى شده بود دو گروه در كوه « اواره » روياروى هم قرار گرفتند . جنگ سختى ميان آنان درگرفت .
هرچند در اين نبرد سخت ، طايفهء بكر دليرى و شهامت بسيارى از خود نشان داد ، اما سرانجام نبرد با شكست اين طايفه پايان پذيرفت ؛ يزيد شرجيل ( فرماندار طايفه بكر ) اسير شد و منذر به قتل او فرمان داد در نتيجه يزيد با عدهاى از قبيله بكر به قتل رسيدند .
منذر مردانى را كه از اين قبيله زنده مانده بودند و شمارشان به هزاران تن مىرسيد ،
هامش
( 1 ) . اين جنگ در ايام عرب معروف به « يوم كُلاب اول » است ( ايامالعرب ، ص 46 ) .